سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
هر کس جویای حکمت است، باید خاندان مرا دوست بدارد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

باز هنگامه ماتم شده ای شاه غریب

دل دیوانه پر از غم شده ای شاه غریب

چند روزی است که راه نفس ام می گیرد

نکند باز محرم شده ای شاه غریب

باز در عرش خدا مشکی ماتم زده اند

موسم بیرق و پرچم شده ای شاه غریب

کربلا گفتم و اوضاع دلم ریخت به هم

کربلا قبله عالم شده ای شاه غریب

آه سقا چه کند با عطش اهل حرم

آب در خیمه تان کم شده ای شاه غریب

بابی انت و امی ...چه شده در گودال

کمر خواهرتان خم شده ای شاه غریب

خواهرت آمد و آن مرد تو را برگرداند...

آخر روضه چه مبهم شده ای شاه غریب

رفت و برگشت ولی کاش نمی دید اصلا

چقدر از بدن ات کم شده ای شاه غریب

گفته بودند که تو ذبح عظیمی اما

 ذبح تو واقعا اعظم شده، ای شاه غریب...



مهدی صفی یاری ::: سه شنبه 92/8/21::: ساعت 1:26 عصر نظرات دیگران: نظر

هر کسی قطره بود ذکر تو دریاش کند

هر که سرمست تو شد مهر تو شیداش کند

گر گدایی کند عالم ز همین خانه بس است

هر گدا را کرم دست تو آقاش کند

هر مریضی به شفاخانه تو روی آرد

یک نگاه تو طبیبانه مداواش کند

چه نیازی است که عیسی به زمین برگردد

مرده را ذکر اباالفضل تو احیاش کند

روز محشر بخداوند قسم مادر تو

در پی گریه کن توست که پیداش کند

هر کسی گریه کند بهر غم ات روزجزا

برکت اشک تو همسایه زهراش کند

باز هنگام محرم شده ای شاه غریب

پرچم ات را بده جبریل که برپاش کند

جنت حضرت حق خود به خودش زیبا نیست

روضه های تو قرار است که زیباش کند...



مهدی صفی یاری ::: سه شنبه 92/8/21::: ساعت 1:10 عصر نظرات دیگران: نظر

به احترام ماه محرم ، از امروز صفحه وبلاگم محرمی می شه و اگه وقت ش انشاءالله شعرهای تازه ام رو تقدیم می کنم که تو هیئت ها دعام کنید .... التماس دعا...

دوش دیدم که مرا گریه کنان می بردند

فارغ از خویش به آنسوی زمان می بردند

کس و کارم همه بودند و به افغان بودند

زیر تابوت ، رفیقانِ پریشان بودند

خاک کردند و به صد ناله صدایم کردند

شب که شد گریه کنان رفته رهایم کردند

لرزه افتاد به جانم ، که رفیقان نروید

در شب تار من اینقدر شتابان نروید

اشک می ریختم و ذکر به لبهایم بود

آسمان بود که جولانگه پاهایم بود

در و دیوار به یکباره زبان وا کردند

من پر سوخته را یکسره رسوا کردند

بدنم سوخت، دلم سوخت ، جوابم کردند

از خجالت زدگی پاک خرابم کردند

ملکی گفت که پرونده سیاه است سیاه

ببریدش که پر از جرم و گناه است گناه

ببریدش که جزایش همه آتش باشد

حکم پرونده فقط آتش سرکش باشد

آه از سینه ی دلسوخته ام سر دادم

باز هم دل به غم حضرت دلبر دادم

گفتم ای شاه کجایی که پرم سوخته است

تو به دادم نرسی پا به سرم سوخته است

ای که یک عمر به یادت جگرم سوخته است

آه ارباب بیا بال و پرم سوخته است

ناگهان هودجی از جنس گل و نور آمد

پرده ها رفت کنار و یکی از دور آمد

وحشت شام سیه میل به زیبایی کرد

باز در حق من آقای من آقایی کرد

آمد و جمع ملک دست به تکریم شدند

همه پیش قدمش امر به تعظیم شدند

گفت آزاد کنیدش دل او غم دارد

چشمهایش همه شب اشک دمادم دارد

این که اینجاست دلش غصه و ماتم دارد

نوکر ماست ، غم ماه محرم دارد

این که در چشم خودش چشمه زمزم دارد

زیر پرونده اش امضای مرا کم دارد

این همان سینه زن ماست نپرسید که کیست؟

هیئتی بوده، مگر پیرهن اش مشکی نیست؟

امر فرمود ، از آن غصه نجاتم دادند

با نگاه کرم اش برگ براتم دادند

لطف ارباب مرا دور ز آفاتم کرد

باز مدیون غم مادر ساداتم کرد

تا رها گشتم از آن مهلکه آرام شدم

خیره بر پیرهن مشکی احرام شدم

دیدم از دور چه آهنگ غمی می آید

بوی سیب است و زسمت حرمی می آید

دیدم انگار یکی نوحه سرایی دارد

گله از غربت ایام جدایی دارد

مجلس روضه به پا بود خدایا شکرت

مجلس خون خدا بود خدا یا شکرت

همه بودند ملائک به سر و سینه زنان

انبیاء گرم عزا، اهل حرم گریه کنان

«این حسین کسیت که عالم همه دیوانه اوست

این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست

زینب دوش نبی روی زمین جای تو نیست

خار و خاشاک زمین منزل و مأوای تو نیست

اینقدر نیزه زدند بر بدن نازک تو
جای یک بوسه ی زینب همه اعضای تو نیست»

چشمم افتاد به ناگاه کنار منبر

روضه خوان فاطمه بود و بغلش پیغمبر

شمر برگرد نرو داخل گودال نرو

طرف این بدن خسته ی پامال نرو

شمر برگرد به سمت بدن شاه نرو

اینقدر بر بدن زخمی او راه نرو

نکش اینقدر تو از پشت سرش موی اش را

با لگد کم بزن اینقدر تو پهلویش را

اینقدر حرف سر و نیزه و شمشیر مگو

وقت افتادن سر اینهمه تکبیر مگو

یک نفر کاش بیاید بدنش بردارد

آخر این بی کفن افتاده سه دختر دارد

 



مهدی صفی یاری ::: یکشنبه 92/8/5::: ساعت 2:21 عصر نظرات دیگران: نظر