سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
طمع، حکمت را از دلهای دانایان می برد . [پیامبر خدا علیه السلام]

غزه دارد بزرگ می شود ..

به اندازه تمام  وسعت دلهایی که دوستش دارند

 تا دیروز بعضی ها نمی دانستند فلسطین کجاست !!!غزه کجاست!!

و می شد فلسطین را از نقشه جهان حذف کرد

اما دیگر امروز نمی شود فکر کرد می توان این سرزمین را از نقشه ها حذف کرد

چون فقط غزه اش عالمی را گرفته است

و نمی شود دنیا را از دنیا پاک کرد

چاوز هم مردی است بخدا...

تف به غیرت خادمان حرمین

که کاسه های شرابشان را با بوش تا ته می خورند

و نفت کش های بزرگی می شوند برای بالاکشیدن نفت و پمپاژ بی غیرتی

 

کاش یک شب در کاخ های نزدیک حرم ...

این شیخ های غول پیکر ...

به جای دیدن خواب دختران مو طلایی نیویورک

خواب موهای سوخته و چشم های نا امید دختر کوچک 5 ساله غزه ای را می دیدند

که زیتون را از دستش گرفته اند

و به ریش شیخ های غول پیکر می خندند...

بخوابید عرب ها ...سید حسن بجای شما شرافت عربی را زنده نگه داشته است

و اسماعیل دارد قربانی می شود ...

و شما دارید این قربانی ها را مثل قربانی های سرزمین منا نگاه می کنید و ...

 

پول هایتان را می شمارید و می گویید قبول باشد حجاج عزیز

..خوش باشید اعراب ...

غزه هم یک روز بزرگ می شود

آنقدر که زیتونش را از دست شما و هم کاسه هایتان پس می گیرد

 و به دست همان دختر 5 ساله می دهد

...



مهدی صفی یاری ::: دوشنبه 87/10/23::: ساعت 6:12 عصر نظرات دیگران: نظر

هر روز که می گذشت بیشتر پی می بردم حسین کشتی نجاته ...قیافه  به قول ماها خفن بعضی بچه هایی که تو هئیت ها بیشتر از امثال من به اسم آقا گریه می کردن و دلشون تو این محرم برای خیمه های سوخته می سوخت ..همش اینو بهم می گفت...که اربابت کشتی نجاته ...چقدر دوس داشتم اون لحظه رو که می اومدن جلو  و خجالت می کشیدن دست بدن ولی چند لحظه بعد بغلشون کرده بودم و حسودی شون می کردم ...

باور کنین حسودی بود ها ..غبطه مبطه نبود .....

ای امام غریب ..تو چقدر آقایی ..اینو همه می گن ..حتی من



مهدی صفی یاری ::: پنج شنبه 87/10/19::: ساعت 1:22 عصر نظرات دیگران: نظر

تقدیم به عشق در روز اول عشق..

زبانحال حضرت زینب (س) کنار گودی قتلگاه ....

دارند بر غریبی من چاره می کنند

خون بر دل شکسته ی خونباره می کنند

فهمیده اند بی کفنی ...گرگها ..حسین

دارند چاک پیرهن ات پاره می کنند



مهدی صفی یاری ::: دوشنبه 87/10/9::: ساعت 12:51 صبح نظرات دیگران: نظر

راستش نوشتنم نمی آد ..از بس که ناراحتم ...

از دخترهایی بود که گاها هیئت یکی از دانشگاه ها می اومد و منو اینجوری می شناخت....

سلام آقای .... و زد زیر گریه ..ببخشین تو رو خدا من برام یه مشکلی پش اومده ..تو این شهر غریبم و کسی رو ندارم ...گفتم بیام پیش شما ....و شروع به تعریف کردن ماجرا کرد ...

اون پسره شماره منو از دخترهای دیگه گرفته بود ..تا حالا چندین بار مزاحمم شده بود و ازم می خواست باهاش دوستی برقرار کنم که من زیر بار نمی رفتم ..حتی چند ماه موبایلم رو خاموش نگه داشتم تا یادش بره و دیگه مزاحمم نشه ولی بازم .....پریروز با ماشین اش اومد در دانشگاه و شروع کرد داد زدن بیا سوار شو ..از ترس آبروم و برای اینکه حرفم رو بهش بزنم نشستم تو ماشین و شروع کردم داد زدن که فلان فلان شده چه ته ؟ چیکار داری با من ؟چی از جون من می خوای (( شجاعت از نوع دخترانه !!!!))....این همون پسری بود که تلفنی بارها قربون صدقه ام می رفت و ...یه وقت فهیمدم که زد تو کوچه ی خلوتی و اونقدر با مشت زد تو سر و صورتم که تا حالا بابام تو عمرم یه بار هم اینکار رو با من نکرده بود  ..کیفم رو از دستم کشید و منو پرت کرد بیرون از ماشین ..خدایا موبایلم ...پر از عکس های خانوادگی ام بود ...عکس های تو خوابگاه ..عکس های ....هر چی داد زدم کسی نبود که کمکم کنه ..ادامه مطلب...

مهدی صفی یاری ::: دوشنبه 87/10/2::: ساعت 7:3 عصر نظرات دیگران: نظر