سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
حکمت (از سپاهیان خرد است) و هوس ضد آن . [امام صادق علیه السلام ـ در بیان سپاهیان خرد و نابخردی ـ]

در نگاهت پناه می گیرم
دوری از هر گناه می گیرم
بس که ماهی تو، من تو را با ماه
اکثرا اشتباه می گیرم



مهدی صفی یاری ::: یکشنبه 90/12/21::: ساعت 1:26 عصر نظرات دیگران: نظر

خدایا

برای با تو بودن

کافی است با بقیه نباشم

 کاری کن

یا با بقیه نباشم

یا وقتی با بقیه هستم

دلم پیش تو باشد

خدایا

چکار کنم دلم را ببری ؟؟؟؟

 



مهدی صفی یاری ::: یکشنبه 90/12/21::: ساعت 1:22 عصر نظرات دیگران: نظر

  تقدیم به حماسه سازان 12 اسفندماه

*در جمع شما چه شوق و شوری کردم
لبخند زنان عجب سروری کردم
پیش خودمان بماند اما جداً
دیروز چه احساس غروری کردم*

 

درود به شما که قلب رهبرتان را شاد کردید و گزینه های اوباما را به زباله دان تاریخ انداختید.

پی نوشت1:

- امیرالمونین (ع) : هر کس در زمانی که باید رهبرش را یاری کند در خواب باشد ، با لگد دشمن از خواب بیدار می شود...

پی نوشت 2: برای حمید

...من مانده ام و غم و دلی سرگشته

با اینهمه لاله های پرپر گشته

یک شایعه غریب اینطورم کرد

...

گفتند حمید باکری برگشته



مهدی صفی یاری ::: شنبه 90/12/13::: ساعت 8:58 صبح نظرات دیگران: نظر

سلام بزرگوارا

نکته: وقتی با جناق آدم نامزد انتخابات می شه باید چیکار کرد؟؟؟؟شنیدین از قدیم می گن باجناق فامیل نمی شه؟؟؟ باور کنین نمی خوام حرف قدیمی ها رو زمین بزنمتبسم ولی از دوستای تهرانی ام می خوام هوای باجناقم رو داشته باشن....سید صادق حسینی فرزند سید سیف الدین که باجناق بنده می شن امسال تو تهران نامزد انتخابات هستن. اولا سید هستن دوما حقوقدان هستن سوما تو شیرین ترین ایام زندگی اش یعنی مرز نوجوانی و جوانی به مدت 7 سال توفیق آزادگی رو دارن و زجر اسارت دست رژیم بعثی عراق رو چشیدن

من یه بار دیگه اسمشون رو تایپ می کنم براتون که هم ثابت کنم باجناق فامیله ، هم ثابت کنم سید ها همین جوری که از اصل و نسب شون معلومه آقا هستن و من رو که اصلا اهل اسم بردن از افراد خاصی نیستم به میدون کشیدن ...

آقا سید صادق به جدت قسم من به اندازه قد و قواره ام اطلاع رسانی کردم و اگه تهران بودم بیشتر می تونستم کمک کنم.....مطمئن باشین دوستای خوبی دارم ...

سید...قبل از تایپ مجدد اسم تون باید  بگم بد جوری یاد اخراجی های 3 و سید افتادم.....یا علی ع

سید صادق حسینی فرزند سید سیف الدین

وعده همه عاشقان ولایت و پاسداران خون شهدا= 12 اسفند همه جای ایران اسلامی پای صندوق های رأی...

هر کدوم از دوستای تهرانی ام اگه تحقیق کردن و صلاح دونستن ایشون هم آماده هستن که برای چند سال توفیق خدمتگزاری رو تو سنگر مجلس داشته باشن . نشد هم نشد....ارض خدا بزرگه و سنگر برای خادمی فراهم

کم کم تنور انتخابات داره داغ می شه و نامزدهای انتخابات دارن سعی می کنن نظر ها رو به سمت خودشون جلب کنن. دشمن نمی خواد کسی از تنور محله خودش نون بخره . مواظب باشیم ما رو به نونوایی های غربی نفرستن...خدا روزی رو نیاره که نونوای محله مون اهل محله نباشه.....و غریبه باشه ...اونوقت باید نونی رو بخوریم که اونها برامون پختن ...نمی تونیم بگیم آقا این نون خمیره..یا سوخته...فکر کنم آدم بهتره نون سوخته یا خمیر محله خودش رو بخوره ...ما رای می دیم چون میخوایم آقای خودمون باشیم...رای ندادن یعنی لبخند زدن به کسایی که صورت ما رو با لبخند نمی خوان



مهدی صفی یاری ::: دوشنبه 90/12/8::: ساعت 12:47 صبح نظرات دیگران: نظر

بین دو نماز با بغل دستی ام دست که دادم یه لحظه چشم ام افتاد به دستی که بین دستم گرفته بودم و داشتم با لبم می گفتم: قبول باشه...دست راستی که انگشت نداشت .....

مرد میانسال شاید فهمید من رفتم تو فکر ..شاید هم نفهمید....

فکری عمیق تمام وجودم رو گرفت ...با دیدن دست بدون انگشت این مرد میانسال دلم بین یه دو راهی عجیب گرفتار شد....یه سئوال تو ذهنم موج می زد و منو دزدکی خیره کرده بود به دست بدون انگشتی که حالا دیگه رو زانوهای مرد قرار داشت و یه تسبیح که با زحمت با انگشت دست دیگه داشت یکی یکی و دونه به دونه می چرخید.

از خودم  پرسیدم برا چی انگشت هاش قطع شده ؟ نکنه؟؟؟یعنی دزد بوده و انگشت هاش رو بریدن؟؟؟یا شاید جانبازه و دستهاش رو ترکش برده؟؟؟

بین این دو تا شک بودم که یه کسی از تو دلم داد کشید: یا عالم السر و الخفیات...خدایا فقط تویی که از هر امر مخفی خبر داری...

مرد میان سال سلام هاش رو داد... کاپشن اش رو که از رو زمین برداشت چشم ام افتاد به چفیه اش ...تو همون قدم های اول چفیه رو انداخت دور گردنش .....و گوشه های کاپشن رو کشید رو چفیه ....صدای ضعیف اش رو می شنیدم که هر لحظه داشت دور و دور تر می شد : یاد امام و شهدا...دلو می بره کرببلا...دلو می بره کرببلا..دلو می بره کرببلا...

خشک ام زده بود

تسبیح ام رو برداشتم . سی و یک دونه اش رو جدا کردم ....بقیه اش روگفتم استغفروا الله...استغفروا الله...استغفروا الله



مهدی صفی یاری ::: سه شنبه 90/12/2::: ساعت 3:52 عصر نظرات دیگران: نظر