سفارش تبلیغ
صبا
گناهى که تو را زشت نماید نزد خدا بهتر است از کار نیکى که پسندت آید . [نهج البلاغه]

سلام دوستان .....مدتی بود داشتم روی این قضیه فکر می کردم ...همیشه یه دست صدا نداره ...مراجعین خیلی هامون اکثرا به تو روز به سه رقم نمی رسه و این خودش دلیلی برای کمتر شدن روحیه نوشتن بعضی از برادرها و خواهرای وبلاگ نویسه ....به نظر شما بهتر نیست بخاطر ایده های مشترکمون و ارزشهای دینی و اخلاقی مون بیاییم یه وبلاگ گروهی راه بندازیم ....وبلاگی برای جمع شدن دوستای با صفا و اهل دل ....پاتوقی برای خدمت و دوست داشتن خلق خدا ......وبلاگی به اسم :....دوستان خدا....توی این وبلاگ هر کدوم از ماها که از همدیگه شناخت داریم یه گوشه از کار رو بعهده می گیریم و با مشورت هم مطالب مورد نظرمون رو در قسمت مدیریت خودمون وارد می کنیم ... اینجوری یه وبلاگ گروهی با توانمندی مناسب می تونیم داشته باشیم ...توی این وبلاگ هر کسی مسئول کار مربوط به خودشه ...مثلا یکی از قسمت هایی که من روش فکر کردم مربوط به برادرها و قسمت دیگه مربوط به خواهرهاست ....می تونیم قسمتی رو فعال کنیم به اسم ...بانوان آسمانی..... که چند تا از خواهرای متعهد و متخصص و کاردان می شن مسئول این واحد که هم اسمشون و هم وبلاگ تخصصی خودشون رو هم در این قسمت معرفی می کنن...از کارهای مهمی که این واحد می تونه انجام بده معرفی بانوان نمونه اسلام و معاصر جهان و ایرانه ...حتی می تونن به نوبت وبلاگهای نمونه بانوان نمونه رو به انتخاب اعضای وبلاگ گروهی مون معرفی کنن....یکی دیگه از کارهای دیکه این واحد می تونه قسمت پاسخگویی به مسائل شرعی ویژه بانوان باشه .... از کارهای دیگه این واحد می تونه قسمت ....یاران امین..باشه که مسئولیت مشاوره برای مراجعین خواهر رو بعهده می گیره و خیلی چیزهایی که از همین حالا می سپارم به خود خواهرای خوش ذوق و اهل معرفت .... همچین برنامه ای رو هم برای آقایون در نظر می گیریم . واحدی به اسم مردان آسمانی که هسته تشکیل دهنده این واحد هم چند نفر از برادرهای زبده ، متخصص و متعهد می شن و از جمله کارهایی که می تونن انجام بدن معرفی مردان نمونه اسلام ، شهدا، جونهای موفق و معرفی وبلاگهای برادران موفق و ارزشی نویسه.. همچنین قسمت پاسخگویی به مسائل شرعی مخصوص آقایون و مشاوره و....هم می تونه فعال باشه ...

وبلاگ گروهی یاران خدا می تونه قسمت های مشترک زیادی هم داشته باشه ....مثلا یه قسمت مخصوص دل نوشته های منتظران موعود(عج) باشه .....

یا یه قسمت مخصوص درسهایی از قرآن و اهل بیت (ع) و ......که البته همه این کارها باید به شیوه نگارش نو و موثر و جذابی باشه که الحمد لله این توان در دوستای من بشدت ملموسه ....

دوستان ....این فقط یه مقدمه ناقص بود برای اینکه شما بیایید و کمک کنید و با نظرات تخصصی تون قدم های عملی برداریم .....اگه دوست داشتید یه رد پایی از خودتون بجا بذارید سعی کنید قدم هاتون رو محکم  و استوار بردارید ...

من منتظرم ....خیلی از بچه ها چون ایام امتحان هاشون هم نزدیکه شاید وقت کمتری داشته باشن ...حتی اگه می خوایید با تاخیر این کار انجام بشه خبر کنید و یا حتی اگه صلاح نمی دونید این کار انجام بشه یه جورهایی پشیمونم کنید چون تصمیم گرفتم با کمک شما این کار رو انجام بدم ...خیلی از دوستای این وبلاگ خودشون از برترین های وبلاگ نویسی بودن ...اطمینان دارم با این توان بالا می شه بهتر برای خدا و اهل بیت (ع) و ارزشهامون قدم برداریم .....

لطفا حتما یه نظر بذارید ببینم اوضاع چه جوری هاست ...البته لطفا با حتما اصلا جور در نمی آد....به بزرگی خودتون ببخشید...البته فعلا که پارسی بلاگ یه کمی قاط زده ...نمی دونم بتونید نظر بذارید یانه ؟؟!!

اللهم قو علی خدمتک جوارحی



مهدی صفی یاری ::: چهارشنبه 86/10/5::: ساعت 8:35 عصر نظرات دیگران: نظر

سلام دوستان ...یکی دو روزه حس می کنم کمی کم آوردم و خسته شدم ...حس می کنم نتونستم اونی باشم که می خواستم ...حس می کنم نتونستم عامل محرکی برای پریدن کسی باشم و یا پری برای پریدن کسی بشم ....وب اونجوری نبود که فکر می کردم ...مدتی بود که رفته بودم پی کارم ولی با تذکر یکی از دوستا دوباره منو برگردوند و برگشتم ..اینبار کمی جدی تر ولی ....با اینهمه خوبی های دوستام که خیلی خیلی برام عزیزن و از دور همه شونو دعا می کنم یه جورهایی حس می کنم اگه وقتمو صرف یه کار دیکه بکنم شاید بهتر جواب بده ....وب داره تبدیل به یه بازی و سرگرمی می شه تا یه محل برای گفتمان های علمی ، دینی ، فرهنگی و .... هر روز دارم از دوستایی گلایه می کنم که انتظاراتم ازشون بیشتر از اینها بود ...اما صرفا خودم رو خسته می کنم و بس ...دلم می خواست دو نفر بگن فلانی چرا؟؟؟ چرا اینو گفتی ؟؟/چرا اینو نگفتی ؟؟؟چرا؟؟چرا؟؟اما اینجا یا از آدم تعریف می کنن ، یا ...و یا پیغام می دن به ما سر بزنید به روزیم ....

کلی با خودم درگیرم ...شاید یه دفعه ول کنم وشاید بعد از فکر کردن هام دوباره بیام و کار کنم...یه دوست خوب و دوست داشتنی ام می گفت فلانی خیلی زود فراموش می شی ....راست می گفت : اما من دنبال فراموش نشدن نبودم و در ضمن فکر نمی کنم کسی از رفتن من ناراحت بشه ...نمی دونم والله ...خدایا یه جوری دلمو ببر به سمت خودت ...اگه می دونی می تونم برات بنویسم دستمو فشار بده و ول نکن .... اگر نه من هم فراموش می کنم می خواستم پری باشم برای پریدن و یا پری گیر بیارم برای پریدن خودم .....



مهدی صفی یاری ::: چهارشنبه 86/9/21::: ساعت 7:14 عصر نظرات دیگران: نظر

دیگه تقریبا هر روز غروب علی می اومد دنبالم و می رفتیم کنار قبور پاک شهدا و می نشستیم و حرف می زدیم ...از خدا ..از قیامت ..از مهربونی خدا ...از اهل بیت (ع) ....اونقدر این چند روز تو وجود علی آمادگی می دیدم برای تغییر که اصلا تمام گذشته اش داشت از یادم می رفت ....

این چند شبه که با علی بودم احساس می کردم علی یه جورهایی داره ازم دلربایی می کنه ...کم کم حس می کردم موقع شه تیر خلاصو بزنم ...دلم رو زدم به دریا ...علی جون راستی تو هم همسایه مسجد حضرت زهرا (س) یی ، نکنه تو هم مثل همسایه های بی بی تو مدینه نمی خوای بری بهش سر بزنی ...یادته که یه نفر تو مدینه نرفت عیادت حضرت زهرا(س) ....

انگار تمام عالم بغضی شد و توی گلوی علی جمع شد ....

می خوام خلاصه کنم ....آونروز که اومد لباس هاش مرتب شده بود ...داشت کم کم سر و وضعش رو جمع و جور می کرد...آقا مهدی امروز همون دختره بمن زنگ زده بود ...بهم می گفت علی چرا دیگه نمی آی دور و بر من ...چرا زنگ نمی زنی ...نکنه از من بهتر گیر آوردی ؟ می گن ادای این بچه مثبت ها رو در می آری ..این فیلم تازه ته علی ؟؟و .... می دونی آقا مهدی چی بهش گفتم ..گفتم هی خانوم من سرم به سنگ خورده ...برو طرف خدا ...دیگه اون علی که تو می شناختی مرد....تو هم توبه کن ...تو هم برگرد طرف خدا و دیگه بهم زنگ نزن ...فقط برگرد طرف خدا ......

تو حس خودم بودم ...که صدای علی منو به خودم آورد : آقا مهدی امسال سال امام علی (ع) ..درسته؟..گفتم آره علی جون ...آقا مهدی دیشب اخبار یه چیزی گفت که خیلی منو تکون داد ..چی گفت علی آقا؟..گفت یه رود خونه تو سیستان بعد از بیست و یک سال خشکسالی دوباره پر آب شده ، گفتم خب ، که چی؟ آقا مهدی ...اون رودخونه به برکت اسم مولاعلی زنده شده ..عین من ..منم بیست و یک سال خشک و مرده بودم ...امسال مولام علی منو دوباره زنده کرد ...دستمو گرفت ...دوباره آبم داد و اسمم رو گذاشت علی ....این رو شما می دونستی ؟؟؟

انگار داشتن تمام عالم رو بهم می دادن ...خدایا دعاهام مستجاب شد ...علی داره بر می گرده طرفت ...و تو دلم بلند داد زدم : خدایا بغلت رو باز کن و محکم علی رو بغل بگیر...

آخرین حرف :

از اون روز به بعد خودش می اومد دنبالم و می رفتیم مسجد ..اول ها همه ناجور نگاش می کردن ..اما کم کم همه فهمیدن خدا مال همه است و فقط مال اونها نیست ...علی خودشو به همه ثابت کرد .... یکی از چیزهایی که دل منو می لرزوند این بود که می ترسیدم علی بعد از یه مدت کم بیاره و دوباره برگرده به طرف شیطون ..هی به خدا تضرع می کردم و برای موندن علی دعا می کردم و همش می گفتم خدایا محکم بغلش کن ...ولش نکن ....

الان سالها از اون روزها گذشته ...علی بزرگتر خیلی ها شده .... اونقدر جوونهای هیئتی دوسش دارن که نگو ....علی که لااقل 120 کیلو وزنش بود و قهرمان بوکس غرب کشور بود ...هفته ای دو سه روز روزه می گرفت و اگه الان ببینیش باور نمی کنی این همون علی 30 تا 40 کیلو کم کرده ... ...اونقدر صورت خشن و درشتش ناز شده که باور نمی کنی... دیگه همه چی برگشته ...الان اسم علی قسم راست خیلی از جوونهای محله و حتی شهره ....گاهی روضه می خونه ....دو سه سال اول بیکار بود ..خیلی براش غصه می خوردم ...ولی انگار علی معلم اخلاق من بود ..هر وقت می گفتم علی جون صبر کن خدا کمکت می کنه با یه خنده با معنی کاری می کرد که حرفمو پس بگیرم ...هی آقا مهدی ..ما حالا حالاها بدهکار خداییم ..خدا به من همه چی داده ..خدا خودشو به من داده ...من اونقدر ثروتمندم که خودش می دونه و بس ..دارم با هاش حال می کنم ... البته خدا بعد از مدتی دستشو گرفت و حسابی بهش حال داد ..الان هم علی داره غیر از خودش به چند نفر دیگه نون می ده ...زن گرفته و شرطش هم برای ازدواج این بود که حتما اسم دختر باید فاطمه باشه و ...فاطمه شد ...... بخدا قسم حرف های علی منو یاد قصه فضیل عیاذ می انداخت که دزد سر گردنه و یکی از ناجورترین آدمهای زمان خودش بود و وقتی یه شب برای دزدی و .... به دختری داشت از پشت بام خونه شون بالا می رفت ..صدای قرآن خوندن پدر اون دختر که داشت آیه ای از قرآن رو می خوند که آیا زمان آن نرسیده است که از خوف خدا به خود بیایید ؟؟؟ دلش زیر و رو شد و با حالت تضرع و ندبه به درگاه خدا برگشت و از بهترین های عصر خودش شد می انداخت ...یاد داستان رسول ترک و .....

این حقیقت خداست که آغوشش همیشه برای بنده هاش بازه و لحظه لحظه توی دل و جان بندگانش این ندای الهی جاریه که : نحن اقرب الیک من حبل الورید ( ای بندگان ، من به شما از رگ گردنتان نزدیکترم ) ..

می خواستم یکی از عکس های علی رو بزنم اما ترسیدم یه جورهایی بهش برسه و ازم شاکی بشه .... برای علی و دوستای علی دعا کنید .....

پایان



مهدی صفی یاری ::: شنبه 86/9/17::: ساعت 8:0 عصر نظرات دیگران: نظر

سلام دوستان ... این شعر از خودم نیست ..فقط خیلی دوسش دارم و بنا به پیشنهاد دوستان تقدیمتون می کنم...دعام کنید..

خواب می دیدم شب مرگ من است

فصل پاییز گل و برگ من است

غسل کردند و کفن پوشاندنم

در میان قبر خود خواباندنم

ناگهان چون باز شد چشم ترم

دو ملک بودند بالای سرم

آن یکی با گرز آتش آمده

این یکی با قهر سرکش آمده

آن یکی گفتا که از رب ات بکو

این یکی گفتا که اعمال تو کو

ترس و وحشت فوق حالت بود و بس

پای تا فرقم خجالت بود و بس

با گفتم عذابم می کنند

از شرار قهر آبم می کنند

در دلم گفتم به آوایی حزین

پس کجایی یا امیر المومنین

ناگهان از قبر من در باز شد

قبر من گلخانه ای ممتاز شد

آمد آقایی که یک سر نور بود

قبر من از نور کوه طور بود

یک نگه انداخت بر هر دو ملک

از نگاهش چرخ زد چرخ فلک

گفت با اذن من امدادش کنید

با تولای من آزادش کنید

گر چه دور از انتظارم بوده است

لیک عمری ریزه خوارم بوده است

سالها در هیئت من گریه کرد

بارها بر غربت من گریه کرد

در غم زهرا گریبان چاک کرد

گریه اش پرونده اش را پاک کرد

یک نشانی هست روی سینه اش

حاکی از درد و غم دیرینه اش

از اوان کودکی با شور و شین

سینه زن فریاد می زد یا حسین (ع)



مهدی صفی یاری ::: جمعه 86/9/16::: ساعت 12:5 صبح نظرات دیگران: نظر

راستش امروز یه کم شوکه شدم..اولش باور نکردم..آخه پارتی مارتی هم نداشتم من آویزون نامیزون وبلاگم وبلاگ منتخب شده !!!! کم کم باور کردم ..ای بابا نزدیک 5000 بازیدید تو یه روز ...کلی کیف کردم...اما وقتی یه کم با خودم خلوت کردم یه لحظه حس کردم رسیدم آخر خط ...اگر چه خدا شاهده از اولش هم دنبال این چیزها نبودم ولی خیلی ها اینجور مواقعی دیگه تخلیه روحی می شن و بخاطر رسیدن به قله موفقیت ...یادشون می ره قله های دیگه ای هم هست بلند تر و با عظمت تر...درست که دقیق شدم تازه فهمیدم با منتخب شدن و مراجعه خیلی زیاد دوستای نازنینم تازه کار اصلی من شروع می شه ..حالا دیگه وظیفه ام سنگین تر میشه ، حالا انتظارها از من بالاتر میره..نباید کم بیارم و کم بذارم ...تازه شروع رسالت منه.....حالا دیگه رفتم رو منبر و خیلی ها منتظرن ببینن چی بارمه ..چی حالیمه ...وخدا منتظره ببینه می خوام چیکار کنم براش ...اهل بیت منتظرن ببینن این روضه خونشون می خواد چیکارها بکنه برای اعتلای نام اهل بیت (ع) ...من فهمیدم اینجا هم همون صفای هیئت و درس و بحث رو داره...اینجا هم برای خودش کلاسیه برای یاد گرفتن و گاهی یاد دادن... وبلاگ من حجره تازه منه...حجره ای که شاید روزی 5000 نفرمهمون داشته باشم . باید خودم رو آماده پذیرایی تز این همه مهمون کنم .....وقتی دل نوشته های جوونها رو می بینی مطمئن می شی این حجره هم مثل همون حجره طلبگی ات مقدسه ...مثل همون هیئتی که بعدش میآن دورت جمع می شن و مثل پروانه دورت می چرخن و روتو می بوسن صفا داره...اینجا هم امام زمان (عج) نیگات می کنه و شاید....دعات بکنه.... امروز و امشب هر کس اومده وبلاگ منو ببینه بجای تبریک برای اومدن امام صحرانشین و غریب مون یه صلوات بفرسته ....اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

این صلوات عهد تازه من و شما با مولامونه

راستی تا یادم نرفته بگم : اگه دوست داشتید مطالب تو وبلاگم رو حتما بخونید..بعضی هاش یه جوریه ...شاید اثر کنه ...ان شاء الله



مهدی صفی یاری ::: پنج شنبه 86/9/8::: ساعت 12:18 صبح نظرات دیگران: نظر

ممنون از لطفتون ، من که قابل نبودم ..از انتخاب شدن وبلاگم توسط شما و دوستای خوب پارسی بلاگ قدردان و شاکرم و خوشحالم که پاتوقی برای عشق ورزیدن به شما خوبا و همه خوبی های عالم پیدا کردم آ اینجا برای من یه حجره طلبگیه، باور کنید .....ومنو دعا کنید ...حتما حتما ....ان شاءالله

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده پروری داند

برادر کوچیکتون ..مهدی



مهدی صفی یاری ::: چهارشنبه 86/9/7::: ساعت 4:44 عصر نظرات دیگران: نظر

نشسته بودم و مشغول صحبت با یکی از دوستهای پزشکم بودم و کم کم بچه ها داشتن می رسیدن و می خواستم دعای ندبه رو شروع کنم ...کنار قبور شهدای گمنام ... جمعی که اومده بودن دعا ، بچه های دانشگاه علوم پزشکی بودن ، داشتم به دکتر اینو می گفتم که چقدر خوبه که یه عشق مشترک بین ما وجود داره و اون عشق مشترک بخاطر عظمتش باعث می شه بقیه چیزها و اختلافات ظاهری و برداشتی مون کم رنگ بشه ..می گفتم دکتر یه نگاه به بچه ها بکن ، سرصبح جمعه ای درحالی که تنها روز استراحتشون رو می تونستن راحت بخوابن و خستگی در کنن ، اون حس مشترک و عشق همه گیر باعث شده همه این بچه ها که شاید از لحاظ قیافه خیلی با هم اختلاف دارن و از لحاظ پوشش هم تفاوتهای اساسی دارن ، توی یه ساعت استثنایی که خیلی ها خوابن و راحت دارن استراحت می کنن ، اینها رو بکشونه کنار مزار این شهیدای گمنام و اون عشق که باعث کنار رفتن همه این تفاوتهای ظاهری و حتی تفکری شده ، عشق به مظاهر لطف خدا یعنی اهل بیت (علیهم السلام ) و مولای غریبمون امام زمان (عج) .

راستی هم همینطور بود ...پسرها با انواع قیافه ها و دخترها هم همینطور ، از چادری تا مانتویی هایی که شاید ما ها کم تر باور کنیم اونها هم پای ثابت این مجلس های اهل بیتی هستند ...داشتیم همینجور حرف می زدیم که دیدم از پشت سر خانومی مودبانه سلام کرد ...سلام آقای صفی یاری ...سلام خواهر...با صدایی هیجان زده که حاکی از یه شور عجیب و انقلاب روحی بود شروع به احوال پرسی کرد..و بین هر چند کلمه می گفت التماس دعا دارم ..( و من باز خجالت می کشیدم ) ...آقای صفی یاری من هر چی دارم از مراسم های دعای کمیل دانشگاه دارم ...بخدا من رو زیر و رو کرده ... من دختری بودم که اگه اوضاع و احوال گذشته ام رو نگم بهتر باشه ... اما به برکت شرکت تو دعاهای کمیل شب های جمعه دانشگاه کم کم تلنگر خوردم و بعضی حرف هایی که توی دعا ها می گفتید تا مدتها منو توی فکر فرو می برد ...الان هم فقط اومدم ازتون تشکر کنم بخاطر همه چیز ...این روضه ها و مناجات ها همه نداشته های منو بهم برگردوند و اهل بیت (ع) همه گمشده های وجود منو برام پیدا کردن ...الان احساس راحتی و آرامش دارم ..اونقدر خوشحالم که دارم پر می گیرم ...آقای صفی یاری ..بعد از مدتها سئوال و جواب از خودم ...از هفته قبل و بعد از دعای کمیل دانشگاه تصمیم گرفتم فقط بخاطر شادی دل حضرت زهرا(س) چادر بپوشم ..فقط بخاطر دل بی بی ...دیگه تا زنده ام چادرم رو کنار نمی ذارم ..به حضرت فاطمه قول دادم ....ان شاءالله زیر قولم نمی زنم ...

اونقدر خوشحال شدم که انگار دنیا رو بهم دادن ....از اینکه احساس کردم این قدم های کوچیکی که برای اهل بیت (ع) بر می دارم ان شاءالله موثر بوده و آثار برکتی اون بزرگوارها شامل مون شده ... توی دلم دعاش کردم ولی هنوز توی ذهنم صدای اون خواهر موج می زد: آقای صفی یاری ..فقط به خاطر حضرت زهرا(س)...فقط بخاطر دل بی بی



مهدی صفی یاری ::: دوشنبه 86/9/5::: ساعت 9:10 عصر نظرات دیگران: نظر

نمی دونم ، هر کی یه چیزی می گه ، یکی می گه نه هنوز ممنوعه ..یکی می گه نه بابا آزاده ، همه دارن ، استفاده ازش می کنن چه ایرادی داره .. والله ما که اهلش نیستیم ولی خیلی جالبه توی یه مملکت تکلیف جرم و غیر جرم مشخص نباشه!!؟؟

احساس من اینه که یه مدتی که برخورد جدی با دارندگان و ( حتی فروشندگان سیستم های دریافت ماهواره ) نمی شه ..تا یه مدت پیش ظاهرا گه گاهی نیروی انتظامی یه کارهایی می کرد و برخوردهایی می شد که الحمدلله !!!! اونهم دیگه جمع شد...بعد از مصاحبه ای که رئیس جمهور با شبکه تلویزیونی سی . ان . ان قبل از سفر به آمریکا داشت همه دیدیم که در جواب خبرنگار آمریکایی در خصوص علت برخورد نظام اسلامی با ماهواره و جلوگیری دولت از دسترسی مردم ایران به اطلاعات جهانی تلویحا گفت که نه ما با ماهواره برخوردی نداریم و خیلی از مردم دارن و استفاده می کنن...از اون روز به بعد من احتمال می دادم همون برخوردهای گاهگاهی نیروی انتظامی هم دیگه کمتر و کمتر بشه و همینطور هم شد...اینجاها که خیلی خیلی عادیه و نمی خوام مثل بعضی ها بگم اکثر مردم آنتن ماهواره دارن و با این حرف قبح اش رو بشکنم اما می تونم به جرات بگم تعداد خیلی زیادی آنتن بصورت مخفی و آشکار تو خونه ها دیده می شه ..بعضی ها تو حیاط ، بعضی ها رو پشت بوم ..بعضی ها هم راه های جدیدتری برای دریافت امواج پیدا کردن و سیستم های جدید داخل خونه و به اندازه های کوچیکتر نصب می کنن ... نمی دونم والله چی بگم .. از یه طرف اعتقاد دارم که چار دیواری و اختیاری و خودم هم راضی نیستم به حریم خصوصی مردم بی حرمتی بشه ولی از یه طرف مطمئن هستم که امواج مسموم و مبتذل این لامذهب هر چار دیوار خونه ها رو فرو می ریزه و بنیان خانواده رو از هم می پاشه ..ادب و حیا رو از بین می بره و دیگه فرهنگ غنی ایرانی و اسلامی مون رونق اش رو از دست می ده ... کدوم آدمی پیدا می شه که راست و حسینی بگه من ماهواره می بینم و روی اعتقاداتم ، افکارم ، برداشت هام از دین ، آزادی ، خانواده ، حجاب ، حجب و حیا ، معیارهای برتری و ....وجودم تاثیر نمی ذاره ...من که مطمئنم بعضی ها هستن این جواب رو می دن و می گن روی ما اثر منفی نمی ذاره ، خب شاید هم راست بگن ..چون اینجور آدمها هنوز معنای کلمات اولیه از جمله ، تاثیر ، منفی ، مثبت ، دین ، آزادی و ...درک نکردن ، خب معلومه کسی که به چیزی مقید نباشه اصلا براش مهم نیست که طرف مقابل چی می گه ، منطق اش چیه ، حرف حسابش چیه... بعضی ها چه ماهواره ببینن و چه نبینن از لحاظ تفکری منحرف اند چون آبی که ریخته نمی شه جمعش کرد ... اهل خوشی های این دور و زمونه هستن ..و فقط ماهواره دیدن به اونها روحیه مضاعفی می ده برای تکرار اعمالشون با شیوه های جدیدتر و مخرب تر ... راستی در نظر بگیرید توی یه خونه یک سیستم آزاد دریافت امواج ماهواره باشه ..توی این خونه یه پدر ، یه مادر ، یه دختر و یه پسر باشن ، و یا بچه های قد و نیم قد ... کدوم شیر پاک خورده ای می تونه ادعا کنه دیدن صحنه های مبتذل و عشوه رانی های بی حد و اندازه غربی ها که تمام معیارهاشون با ما از زمین تا آسمون فرق داره اثر سوء نمی ذاره ..حتما بعضی ها می گن : ما فقط از برنامه های مفید ماهواره استفاده می کنیم ... بقول بچه ها گفتنی : آره جوون ....تون ..مگر این که انسان نباشید ..چون - الانسان حریص علی ما منع انسان به هر چیزی که در دنیا از اون منع شده خود به خود حریص می شه و اگه نباشه داروهای کنترل کننده معنوی بی شک می شکنه و نابود می شه ..یکی از دوستام دو تا بچه ابتدایی ( یکی دختر و یکی پسر ) رو دیده بود که توی خلوتی حرف از سکس و ..می زدند و پسر ابتدایی به دختر هم سن و سالش پیشنهاد دیدن فیلم ...(!!!) می داد.. یکی از معلم ها که از دوستهای منه از ماجرای شبه روانی شدم یکی از دانش آموزان ابتدائی اش بعلت وجود ماهواره و دیدن صحنه های مبتذل اخلاقی بصورت اتفاقی توسط دانش آموزش صحبت می کرد و می گفت این بچه انگار از دست رفته است و با کسی حرف نمی زنه و همیشه توی فکره و گاهی خود بخود می ترسه و یا گریه اش می گیره ....تهاجم فرهنگی دشمن بلایی به سر خانوادها داره می آره که یک ذره غفلت باعث یک عمر ذلت می شه .... یکی دیگه ازدوستان مسئولم می گفت پسری رو دیدم که قیافه ای عجیب داره ، نصف موهاش رو از دو طرف زده پایین و از وسط تمام موهای مونده و بلندش رو به طرف بالا بصورت کله قندی سیخ درست کرده ...سر و وضع ناجور ...گفتم پسر این چه قیافه ای که تو داری ..مگه چه احساس زیبایی به تو دست می ده که خودت رو به این شکل در آوردی ..جوون با کمال بی شرمی گفت : این تیپ شیطان پرستهای غرب ...و این مسئول می گفت اونچه که منو خیلی داغون کرد این بود که این پسر جوون از یک خانواده قدیمی و اصیل و ریشه دار بود و دیدن ماهواره و گرفتن مد از غرب باعث ارتکاب همیشگی اعمال شنیع و ... و پوکیدن ریشه اصیل این خانواده شده بود... ماهواره باعث گسست خانواده و اعضای اون از هم می شه و افرادی رو تحویل جامعه می ده که بیشتر دنبال رسیدن به قهرمان های ماهواره ای و آفریدن صحنه های مشابه اند...در یک خانواده با آزادی کامل دریافت امواج دیگه خواهر با برادر نا محرمه و غیرت دینی و انسانی جایی در اون خونه نداره ... هر کس دنبال آرزوهای پوچ و خیالی خودشه ...در خانواده های اینطوری عزت دخترها در زیبایی بیشتر ، آرایش تندتر ، لختی بیشتر و غربی تر شدن شمایل اونهاست و عزت و شرف پسر ها در آزادی عمل ، استفاده بیشتر از جدیدترین محصولات غربی مثل قرص های مخدر و ... و تعداد بیشتر دوست های غیر همجنس ولی هم کیش و هم عقیده ..گاهی شیطان پرستی می کنن و گاهی شهوت پرستی ... یکی از دوستان خوب وبلاگیم در کشور دیگه ای ( مالزی) ساکنه ..کشوری ظاهرا مسلمان .. برام نوشته بود اینجا همه جور آدم هست ..زنی با مقنعه و پوشش کامل و زنی لخت و عور و مردانی مشابه ...و ایشون که از نزدیک اونجا رو درک کرده بود نوشته بود : همه حرفهایی که می گن اگه آزادی باشه همه از دیدن بدن لخت و ..... جنس مخالف سیر می شن و کسی توجهی نمی کنه ، دروغ محضه ...اینجا در حالی که این آزادی کثیف وجود داره به شدت احساس نا امنی اخلاقی وجود داره و هر روزه بد اخلاقی های جنسی ، آزارها ، ..ت.ج.ا.و.ز.ه.ا و ... رو به افزایشه ...

نمی دونم والله ...من نمی تونم انکار کنم ، بعضی از کانالهای ماهواره ای و برخی برنامه های اون تخصصی و بدرد بخورمتخصص های رشته های مختلف علمی ، فرهنگی ، هنری ، ورزشی و ... است اما واقعا چند درصد از افراد جامعه ما ماهواره رو برای استفاده علمی و کاربردی می خوان ..خدا وکیلی جواب بدید !!؟؟

این مباحثی که داشتم فقط یه نقد کوچک فرهنگی بود از آزادی بدون قید استفاده از ماهواره و نظر شخصی من بود و نه هیج چیز دیگه ولی یامون نره یکی دیگه از ضررهای جبران ناپذیر ماهواره خانگی ورود افکار مخرب دشمنان اسلام و انقلاب به درون خانه های ماست ...ما اگه دزد وارد خونه مون بشه با هر چی جلوی دستمون باشه به سراغش می ریم ولی اگه اینجور دزدی که اومده دار و ندار و اندوخته های معنوی و سلامت اخلاقی ، اجتماعی ، سیاسی و ...رو دو دستی بقاپه ، ازش استقبال هم می کنیم .

جالبه بدونید 3 شبکه معتبر تلویزیونی آمریکایی در 24 ساعت شبانه روز ، 38 میلیون کلمه علیه اسلام و انقلاب و اصول اولیه ما تبلیغات و برنامه پخش می کنن...باور نمی کنید؟ 38 میلیون!!!؟؟؟ اما در مقابل تقریبا معتبرترین خبرگزاری ما یعنی ایرنا فقط روزی 25 هزار کلمه به هجمه کلامی و فرهنگی دشمن جواب می ده ...غربی ها درست 1520 برابر ما ، علیه فرهنگ و مقدسات ما برنامه تولید می کنن. یعنی برای هر ساعت در شبانه روز ما 11 ساعت و نیم تولید توطئه کلامی و فرهنگی کردند...خودتون حساب کنید ما باید چیکار کنیم که جوون ها و بچه هامون اسیر این توطئه هانشن ...جوونهای ما رو بی هویت می کنن و قدرت تشخیص رو از ما می گیرن ..درست دست می ذارن روی نقطه های حساس و زوم می کنن روی نکات ضعف ما و سرپوش می ذارن روی نقاط فراوان قدرت و عزت ما...

خوشحال می شم به نظرات تا حدودی شخصی ام اهمیت بدید چون می دونم این صحبت های من بیشتر از روی نگرانی های من بود و فارغ از نظریه کارشناسی و ارائه راه حل های مناسب بود ..دوست دارم شما هم با من همراه بشید و اگه نظر خاصی برای برون رفت از این مسئله و یا کنترل هدف دار بحث ماهواره و یا هر پیشنهاد و نقدی برای سالم تر شدن فضای اخلاقی حاکم بر خانواده ها و اجتماع مون دارید از من دریغ نکنید ..من با قشر هم سن و سال خودم و عمدتا کمی کم سن و سالتر از خودم بعلت شغل و دیدارهای متعددم خیلی مراوده دارم و بشدت علاقه مند به مباحث از این قبیل هستم ...

حتما در این مورد راهنمایی ام کنید و کمکم کنید...



مهدی صفی یاری ::: شنبه 86/9/3::: ساعت 9:8 عصر نظرات دیگران: نظر

هرچی به قبور شهدا نزدیک می شدیم انگار صدای دعای شهدا رو می شنیدم . عجیب بود ..شب تاریک کنار یه عده از شهدا ..راستش من خودم هم تا حالا از این جور کارها نکرده بودم ...یعنی شب موقع تنها نیومده بودم مزار شهدا . ناخواسته وارد حریم شهدا شده بودیم . انگار بنا بود اونها کاری برای ما بکنن ...

خوب علی جون شروع کن حالا دیگه راحت باش .. یه عده هوامونو دارن ..راستش آقا مهدی این دختری که باهاش دوست شدم هم خوشگله و هم یه کم برام ناز می کنه .. نمی دونم چرا بدلم افتاده برای ازدواج با این دختر باید یه جورهایی یه چیزهایی رو بذارم کنار ، شاید بهتر تحویلم بگیره ..راستش من پیشنهاد هم بهش دادم ..فکر کنم شاید موافق هم باشه ..بخاطر همین خیلی نمی خوام اذیتش کنم .. تا ببینم جوابش چیه ... حالا خواستم ببینم نظر تو چیه؟

علی آقا من آدم خیلی عاقلی نیستم و هنوز نمی دونم چی چیه این قضیه باعث شده بعد از سالها بیای پیش من و از من مشورت بخوای ... اما یادمه چند سال پیش می گفتی اگه ازدواج کنی خلاف ملاف رو می ذاری کنار. .. پای حرف ات هستی یا نه؟ ..خوب بله ...( رفت تو فکر و بعد از لحظاتی گفت: ( ولی راستش ...راستش نمی دونم اصلا خدا می شه که یکی مثل منو ببخشه؟ انگار یه کم از ابهت علی شکسته شده بود ... استخونبندی درشت بدنش یه جورهایی به چشم نمی اومد ...علی آقا مگه می شه خدا نتونه کسی رو ببخشه ..ما آدمها هستیم که گاهی همدیگه رو نمی بخشیم ولی خدا نمی تونه ما رو نبخشه ..چون قول داده ببخشه ...خدایی برای آدمهای خوب که خیلی کاری نداره ، خدایی برای ما بدها امتیازیه که فقط خودش داره و بس ... در مورد ازدواجت با اون دختر خانوم هنوز زوده تصمیم بگیری ..تو تا حالا یه کم تو انتخاب مسیرت اشتباه کردی ولی دیکه نباید اشتباه کنی .. باید درست انتخاب کنی ..علی جون توی این شرائط روحی و اوضاع نابسامان اخلاقی که برای خودت ساختی ، شک نکن که اگه الان بخوای کسی رو برای ازدواج انتخاب کنی ، خدا یکی رو با شرائط خودت و عین خودت با همون اعمالی که تو انجام دادی سر راهت می ذاره ، علی آقا سر خدا کلاه نمی ره ، اگه عدالت خدا رو قبول داشته باشی باید شک نکنی که خدا دختری رو سر راهت می ذاره که آرامش و امنیت اخلاقی رو از خودت و خانواده ات می گیره ...بعد باید منتظر قیامتی باشی که تنبیه های این دنیا مقابل اون خیلی ناچیزه ...(و هو بلاء تطول مدته و یدوم مقامه) ...

اما اگه برگردی لطف خدا شاملت می شه و بهترین هدیه ها رو برات می فرسته .. خودش برات دست بالا می زنه و فرشته ای برای خوشبختی بنده خوبش می فرسته .. سرو سامونت می ده ..از بیکاری و علافی و کوچه گردی رهات می کنه ....

علی یادته شهید حسین عذیری ، عموی مصطفی رو می گم ... از سن الان منو و تو چند سال هم کوچیکتر بود که برای همیشه بزرگ شد و قاطی آسمونها شد ... اوناها قبرش .... حال داری یه سری بریم کنارش بگیم برامون دعا کنه ؟

تا حالا علی رو اینقدر شکسته ندیده بودم ... انگار یه دفعه آب شده باشه ... صداش می لرزید ...

آروم آروم رفتیم کنار قبر شهید عذیری ... یه فاتحه یه نگاه به عکس شهید و یه نگاه به علی .. صدای علی رو شنیدم که آروم می پرسید : یعنی می شه منهم .......دستاشو گرفتم تو دستام و تا می تونستم با محبت فشار دادم که احساس تنهایی نکنه .... علی جون ما رو هم دعا کن

بقیه در قسمت سوم



مهدی صفی یاری ::: دوشنبه 86/8/28::: ساعت 12:6 صبح نظرات دیگران: نظر

متاسفم که با همه برداشت مثبتی که از مدیران فهمیده و متدین پارسی بلاگ دارم باید بگویم چندین روز تلاش کردم قطعه عکسی از قبر شهیدی گمنام واقع در حیاط استانداری کردستان را به شما نشان بدهم و از یک زاویه مخصوص به غربت این شهید که در عین بی توجهی مورد بی مهری قرار گرفته و کمتر کسی برای ورود به این فضای اداری ، به او ادای احترام می کند  بنگریم ولی دیدم این مطلب هیچگاه به عنوان تازه نوشته ها بر صفحه اصلی پارسی بلاگ ظاهر نمی شود و اولین باری هم که این مطلب را وارد وبلاگم کردم  در دقایق اول ارسال عکس و مطلب کوتاه آن تا چند دقیقه در لیست  نوشته های منتخب قرار گرفت اما در کمال تعجب در کمتر از نیم ساعت از لیست حذف و هیچگاه حتی در تازه نوشته ها هم درج نگردید...

من دلیل این کار را نمی فهمم و علاقه ای هم به منتخب شدن یا نشدن ندارم چون ان شاء الله نیتی بجز رضای خدا نداشته ام ، اما علاقه مندم دلیل این سانسور بی معنی را که شاید مقداری ؟؟!!! باشد بفهمم ....

شما هم می توانید در ذیل این مطلب در یکی از مطالب وبلاگم بنام ( این عکس را یکبار ببینید بعد فکر کنید) ضمن توجه به عکس ، نظر خودتان را برای این حقیر بنویسید.



مهدی صفی یاری ::: شنبه 86/8/26::: ساعت 8:18 عصر نظرات دیگران: نظر
   1   2   3   4      >