سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
از خرد تو را این باید که راه گمراهى‏ات را از راه رستگاریت ، نماید . [نهج البلاغه]

هنوز بلد نیستم اسمتو قشنگ بنویسم....هنوز نمی تونم درست اسمتو بگم....همش بجای اینکه بنویسم خدا...می نویسم خود.ا...... بعد از مدتها اومدم به روز کنم...دیدیم اونقدر سر بزیرم که نمی تونم درست از تو بنویسم...انگار هیچ کاری برام نکردی تو این مدت...خفه شدم از بس هوای تو رو نفس نکشیدم....فکر کردم خودم بودم که ......انگار تو نبودی که گذاشتی یه بار دیگه بشینم تو گریه کنای عزیزت حسین.....انگار تو نبودی که اجازه دادی بخونم ..با همه آلودگی هام اسم حسین گلومو نگرفت و بازم ...یا حسین و کرببلات دلمو برده.....انگار هنوز نفهمیدم تو بودی که خواستی باشم و صدای گریه دوستای حسین دلمو از جا بکنه.... این محرم و صفر هم عجب سفری بود.....سفر از عشق تا دمشق.....سفر از طور تا نور....از کربلا تا خدا....نمی دونم..خودم که بلیط نگرفته بودم ....کی منو سوار این کشتی کرد...کشتی نجات....سفینه النجاه حسین.....من بلیط نداشتم....دزدکی هم سوار نشدم ...نمی شه اصلا دزدکی سوار شد..مامورها نمی ذارن...باید بلیط داشته باشی....این کشتی ایمن ترین کشتی دنیاست که حتی سخت ترین طوفانها نمی تونن واژگونش کنن....سکاندارش گفته ...این کشتی سریع تریت کشتی دنیاست...اسرع السفن....ما که نشستیم ...چقدر مسافر داشت این کشتی....لباس هاشون ...مدل هاشون....شکل هاشون ...ظاهرشون...باهم فرق داشتن...اما نگاههاشون...دلهاشون..چشم هاشون....اشک هاشون..لبخند هاشون ..همه عین هم بود....بعضی ها اولین بار بود سوار این کشتی نجات می شدن...اونها بیشتر از همه شوق کرده بودن...اشک شوقشون بیشتر از همه بود...بعضی ها همیشه مسافر این کشتی بودن....مسافر هایی که مسیر همه شون یکی بود....من نمی دونم چی شد و کی منو سوار کرد...من از طوفان و دریا و ...می ترسیدم ...همش خواب می دیدم دارم غرق می شم...همش خواب می دیدم خوراک کوسه ها شدم....این بلیط منو نجات داد...چقدر اینجا سبک شدم...مثل مرغهای دریایی....انگار همه سنگینی ها از رو دوشم برداشته شد.....بلیطم ....بلیطم کجاست...باید ببینمش...باید بدونم کی این بلیط رو برام گرفته...کی اسممو جزء مسافرهای کشتی نجات نوشته....اینجاست....دیدمش....امضای خودشه....یازهرا.....



مهدی صفی یاری ::: چهارشنبه 86/12/22::: ساعت 7:36 عصر نظرات دیگران: نظر

این روزها با بعضی ها دوست شدم تو این عالم مجازی که بهم می گفتن : فلانی ما اول از طلبه ها بدمون می اومد...فکر می کردیم نمی شه بهشون نزدیک شد ....نمی شه با هاشون حرف زد و....

راستم می گن بعضی برخوردها با مردم بخصوص جوونها یه جورهایی زده شون می کنه که دیگه دوست ندارن ریخت ماها رو ببینن... روی حرف من با طلبه ها و بچه مثبت هاست ... چرا بعضی هامون خدا رو اونجوری که هست به مردم تحویل نمی دیم ....یادمه دوستای اول طلبگی ام گاها از حرف زدن و رفت و آمد من با بعضی از دوستای زمان بچگی ام که خیلی اوضاع مناسبی نداشتن بدشون می اومد و بهم تذکر می دادن ... ولی از همون زمونها این حرفها تو کتم نمی رفت و کار خودمو می کردم ....راستش اعتقاد داشتم من بخاطر همین ها طلبه شدم ... طلبه شدم که اگه یاد گرفتم راه برم ، دست یکی رم بگیرم بگم پاشو داداش ...

طلبه شدم که یادم نره ما اومدیم که مکارم اخلاق رو در جامعه پیاده کنیم ...طلبه شدم تا یادم نره ما تافته جدا بافته نیستیم .... طلبه شدم که یادم نره که فاصله بین گناه و ثواب گاهی یه لحظه است و گاهی زمین خورده ها منتظر اینن که یه نفر بیاد و با مهربونی بگه عزیز پاشو ...اونی که زمین ات زده اگه بخوای بلندت می کنه ....طلبه شدم که یادم نره اگه تف تو صورتم انداختن مثل مولا م علی (ع) صبر کنم و نفس ام رو قبل از دشمنم قربونی کنم ....طلبه شدم تا یادم نره وقتی به امام حسن مجتبی (ع) دشمنام می دادن و اصحاب امام شمشیر کشیدن برای ساکت کردن و تنبیه فحاش ...امام حسن که کریم اهل بیت (ع) بودن با مهربونی اومدن و دست رو شونه های مرد شامی گذاشتن که فلانی چرا اینجوری شدی ... اگه غریبی خودم مونس ات می شم  .... اگه خونه نداری خودم پناهت می دم .....اگه بی کسی خودم کس ات می شم ....اگه گرسنه ای خودم غذات می دم ........و مرد فحاش با دین اخلاق و صبر خدایی امام حسن (ع) افتاد رو پاهای آقا و اونقدر گریه کرد که دستهای مهربون آقا از زمین بلندش کرد..... من طلبه شدم بخاطر اینکه از همین چیزهایی که بناست یاد بگیرم و اگه شد شاگرد مکتب اهل بیت (ع) باشم تو محیط امروزی استفاده کنم وگرنه طلبه نشدم که برم تو لاک خودم و فقط با نماز شب خونها حرف بزنم و برای همه فیلتر قوی بذارم که خدای نکرده نکنه به واسطه حرف زدن با غیر مذهبی ها دچار کفر و عذاب بشم ...اصلا اینجوری فکر نکردم و نمی کنم ...البته اولین چیزی که مهمه اینه که آدم خودش احساس کنه داره رشد می کنه و وقتی رشد معنوی شو حس کرد اونوقت می تونه به اندازه علم و تقوای خودش یا علی بگه و یه کارهایی برای رضایت خدا انجام بده ...نمی دونم والله ...اینجا هم برام مزه محیط حقیقی رو داره ..تازه وقتی اینجا کسی بهت اعتماد می کنه ..مثل محیط واقعی نیست که گاها حیا و خجالت مانع مراجعه بشه و نتونه حرفهاشو بزنه .... اینجا می شه راحت دردها رو با هم مرور کرد ...دو تا برادر ...برادر و خواهر ....برای رشد همدیگه ...برای رسیدن به منبع فیض ....برای رسیدن به نداشته های گم شده ....برای رسیدن به اونجایی که ملائکه رو راه نمی دن .....باید ما طلبه ها و مذهبی ها کاری بکنیم که کسی ما رو غیر قابل دسترس ندونه ...آی دوستای خوبم ..من که اصلا خودم رو خاک پای کوچکترین طلبه و صاحبان اندیشه های دینی  هم نمی دونم ولی باور کنین خیلی از طلبه ها هستن که منتظر یه یا علی شمان ....باور کنین طلبه ها از فضا نیومدن....مثل شما بودن ...تو روستای شما ..تو شهر شما ....تو محله شما ....اما خواست خدا و علاقه خودشون باعث شده برن سراغ درس دین .... من مدتیه که از محیط حوزه دور افتادم بواسطه کار و شغلم اما باور کنین هنوز هم  حس می کنم درهای خدا بروی ما بسته نشده ...می شه اینجا هم طلبه بود و طلبه موند ...چقدر دوستایی اومدن تو این خونه طلبگی ...شدیم رفیق جون جونی .... باور کنین بعضی از برخوردهای دوستایی که ظاهرا هنوز نمی شه در شمار مذهبی های ظاهری ...حسابشون کرد اونقدر رومن تاثیر مثبت گذاشته که حس کردم خدا داره بهم درس آدم شدن رو می ده ...به بعضی از دوستام گفتم ..من خیلی حسودی می کنم کسی رو که خودش داره بر می گرده به سمت نور ...به سمت آسایش دینی ...به سمت عشق همیشگی و لازوال ....کسی به من نگه فلانی التماس دعا ...من تو یه خانواده روحانی بزرگ شدم که خیلی از داشته های معنوی ام بصورت ارثی و عادتی بهم رسیده ....اونی که خودش مزه گناه رو چشیده و لذت گناه های منع شده رو می دونه ...اگه دوباره به آغوش خدا برگرده .... برام خیلی مقدسه ...برام خیلی دوست داشتنیه و دستاش بوسیدنی ..اونقدر بودن کسایی که مردم فکرش رو هم نمی کردن فلانی یه روزی به این درجات معنوی برسه ..اما یه لحظه قشنگ ...یه جرقه الهی ...یه نظر امام زمان ...یه نظر اهل بیت ...یه نظر فاطمه زهرا (س) مسیر زندگی شونو برگردونده ....از ضلال گمراهی به سمت زلال هدایت و آسایش معنوی ...دیدین چقدر گناهکارها مشوش و پریشونن ...اونوقت یه نگاه هم بصورت دوستای خدا بندازین .....چقدر آرامش ...چقدر اطمینان ....چقدر خدا تو صورت دوستاش خوشگله .....

حرف های آخر :

یه روز پرده ها رو بر می دارن و همه چیز رو می شه ..... پیغمبرش فرمود : المومن فی الدنیا کاالطیر فی القفس و المنافق فی الدنیا کالسمک فی الماء.....مومن در دنیا مثل پرنده ای در قفسه .. و منافق در دنیا مثل ماهی در میان آب ...

یه دقت کوچولو:

روزی پرده ها کنار می ره ...برای مومن پرده قفس کنار می ره ...مومن می مونه و یه آسمون قشنگ ...یه آسمون که می تونه راحت به بلندترین نقطه هاش بپره و از اون بالا همه چیز رو کوچیک ببینه ....اما منافق وقتی پرده آب رو بردارن ...ماهیی می شه که از آب بیرون پرتش کردن ...دیگه موقع خوشگشتی و خوشگذرونی و رهایی اش به سر می آد ....مثل ماهی دور از آب می مونه و در آرزوی آب تلف می شه .....

دوستای من ...اول به خودم می گم بعد شما ..... تا پرده ها کنار نرفته بیاییم پرنده بشیم ..... و آسمون رو برای پریدنمون آرزو کنیم .....



مهدی صفی یاری ::: شنبه 86/12/4::: ساعت 10:33 عصر نظرات دیگران: نظر

تقریبا هر وقت مسافرت شخصی برام پیش می آد و تنها بناس برم جایی سعی می کنم با اتوبوس برم و بیام ..اینجوری یه کم اجتماعی تر هم می شم...

حدودهای غروب بود...سوار شدم...جا نبود..اون ته ته ها نشستم... چند تایی دختر دانشجو اومدن و اون دور و بر شلوغ شد ... می خوام برم سر اصل مطلب.. جام یه جوری بود که حرفهای این خانومهای محترمه !!! بدون اینکه بخوام گوش وایستم و دقت کنم به سادگی و وضوح به گوشم می رسید ... امتحانهای دانشگاهها هنوز شروع نشده بود و فکر کنم ایام فرجه بود ... این بنده های خدا هم داشتن می رفتن شهرشون درس بخونن ان شاء الله....حرفی که می خوام بنویسم واقعا برام غیر قابل باور و سنگینه و اگه خودم نشنیده بودم و تو موضوع حرفهای اونها نبودم شاید نمی تونستم قبول کنم...بارها از اوضاع بد فرهنگی دانشگاهها شنیده بودم و رفت و آمدهام تو محیط دانشگاه ها هم یه جورهایی مهر تایید به اون شنیده ها می زد اما باور کنین اینجوری اش خیلی برام اذیت کننده بود... داشتن ازدانشگاه و کلاس و اساتید می گفتن و ادای بعضی از اساتید و در می آوردن و می خندیدن و شاد بودن شکر خدا ...البته نا گفته نمونه که روحیه اجتماعی بانوان خیلی بهتر از آقایون شده و اونقدر راحت می گفتن و بلند بلند قهقهه می زدن انگار مجلس کاملا زنونه است .. مردها هم دیگه عادت کردن به این جور حضور بانوان محترمه کشور اسلامیمون و خیلی ها هم از این جور حضور شاد و مفرح لذت می برن و اونو حق هر بانوی آزاد و ایرانی می دونن ..خب دیگه نمی شه کاریش هم کرد...فرهنگ جایگزین عفاف همینه دیگه ...بگذریم....داشتن ذکر خیر و شر اساتید شونو می کردن که بحث به سختی امتحانها کشیده شد ... ماشاء الله فکر کنم خیلی از وقت مفید این همشیره ها صرف درس خوندنشون می شه چون از شکل و ظاهر ساده و بی آلایش و موقرشون اینجوری پیداس...!!!! اونقدر از سختی امتحانهاشون گفتن که بالاخره یکی شون نتونست نگرانی همشیره هاشو تحمل کنه و با شجاعت و ایثار شروع کرد به حرف زدن : بچه ها  من سئوالهای امتحان ...رو دارم ... همه متعجب شده بودن

ادامه مطلب...

مهدی صفی یاری ::: پنج شنبه 86/11/25::: ساعت 12:12 صبح نظرات دیگران: نظر

مدتی بود نمی تونستم شعر بگم، حال و هوای محرم بیشتر تفکرات شعری مو برده بود با خودش دیشب یه شعر ناقص اومد...تقدیم به همه جانبازها که هنوز ازشون خجالت نمی کشیم....

*********

بین تمام خاطره هایش نشسته بود

بغضی عجیب روی صدایش نشسته بود

مثل همیشه ساکت و آرام روی چرخ

مثل همیشه روی عصایش نشسته بود

یادش بخیر آلبومش را نگاه کرد

بین تمامی رفقایش نشسته بود

این عکس مال تپه الله اکبر است

آنجا هنوز روی دو پایش نشسته بود

این حاجی است خط شکنِ.....گریه اش گرفت

سوزی غریب بین صدایش نشسته بود

آنقدر سرفه کرد که دلواپسش شدم

امن یجیب هم به دعایش نشسته بود

امروز آمدم به هوای زیارتش

یک قاب عکس بر سر جایش نشسته بود...

                      مهدی صفی یاری .... ساعت بیست و سه و پنجاه دقیقه 12 بهمن 1386



مهدی صفی یاری ::: یکشنبه 86/11/14::: ساعت 12:46 صبح نظرات دیگران: نظر

محرم با تموم جاذبه ها و قشنگی هاش داره می رسه ...پرچم های عزایی که بچه ها برای حملش با هم دعواشون میشه و هر کی زود تر بره می تونه یه دونه شو برداره و با تموم افتخار تو کوچه و خیابون نشون بده منم عاشق تم یا ابا عبدالله...دوستای خوبم ...من کمترین و خاک پای شما شاید تو محرم کمتر بیام و فرصت نوکری امام حسین (ع) در مجالس مداحی و روضه خونی اش اصلا مجال دیگه ای بهم نده صبح اداره و بعد از ظهر تا 12 شب مجلس....با اینکه سعی می کنم هر جوری شده آخر شب هم که می رسم یه سری بیام خدمتتون ولی ازتون می خوام روی این چند خط فکر کنید ...تا بتونیم اربابمون رو بهتر بشناسیم ... دوستان ...امام حسین (ع) چند بار در کربلا و روز عاشورا به طرف سپاه دشمن رفت اما نه برای جنگ ...هر بار قرآنی در دست ..عبا و عمامه پیغمبر (ص) بر شانه و سر ....قرآن رو بلند می کردن و  به سپاه عمر سعد خطاب می کردند:‏ای مردم ..من پسر دختر پیغمبر شمام ...نه اینکه از مرگ بترسم ..اما چیز دیگه ای منو وادار کرده بیام و قرآن مقابل شما بگیرم و حرف بزنم ..آی مردم من حسین ..کدوم حلال خدا رو بر شما حرام کردم و کدوم حرام خدا رو بر شما حلال کردم ...چه کسی از شما رو کشتم ...و..... چرا می خواید منو بکشید...اما ..مردم جاهل هنوز حرفهای امام تموم نشده بود که با پرتاب سنگ به طرف آقا نشون می دادن کوفی ان....اهل خیمه می دیدند  آقا داره بر می گرده طرف خیمه ها ...اما نه ..آقا می رفتن پشت خیمه ها ..دو زانو به طرف قبله و گریه می کردن...گریه آقا برای ترس از مرگ نبود ..برای ترس از بی کسی و بی برادری ..برای اسیری خواهر و بچه هاش نبود ..گریه آقا برای اینها نبود...صدای اباعبدالله در گوش ام المصائب حضرت زینب (س) طنین انداز بود ...که ای خدا چرا این مردم حرف حق رو قبول نمی کنن ...خدایا من دوست ندارم اینها در آتش قهر تو بسوزن ...خدایا من دوست ندارم اینها به جهنم برن ....و های های برای بد بختی مردم گریه می کردن...

هنوز صدای گریه های اونروز ابا عبدالله از پشت خیمه هاش داره می آد و کسی نیست که بجای آقا برای خودش گریه کنه...چی بود که گوش لشکر عمر سعد رو پر کرده بود تاحرف امام خدا رو نشنون ....چی باعث شد خیمه های ارباب رو آتش بزنن بدون اینکه ذره ای از آتش خدا یی بترسن ...چی باعث شد بعضی از افرادی که اهل روزه ها و نمازهای طولانی بودن در مقابل اهل بیت (ع) قرار بگیرن ...هیچ فکر کردید اگه اونروز منو و شما کربلا بودیم چیکاره بودیم ...به این دو رکعت نماز و ....می نازیم که چی....فکر کردین روز امتحان حسینی هستیم یا یزیدی ....بعضی از ماها امام رو هنوز خوب نشناختیم .... بیایید این محرمیه بجای امام برای خودمون پشت خیمه های حسینیه هاش گریه کنیم .....فرمود زینب جان لقمه حرام باعث شده اینها دیگه حرف امام زمانشون رو نشنون و حرف حق رو پس بزنن...بیایید رو لقمه هامون یه کم فکر کنیم ...زینب خم شد با چادری که از مادرش یادگاری داشت ..مشغول پاک کردن خون پیشانی برادرش شد....و هی زیر لب می گفت : الهی برات بمیرم ..کی پیشونی ات رو خون کرده حسین؟....کاش می مردم و این صحنه رو نمی دیدم ...اما ساعتی بعد.......هر چی نگا می کرد نمی شناختش....ا انت اخی..آیا تو برادر منی ....لقد قتل بالسیف و السنان و باالحجاره و العصا...حسین زینب رو هر کس شمشیر داشت شمشیر زد ..نیزه دار نیزه زد..بعضی که شمشیر و نیزه نداشتن با سنگ می زدن و بعضی ها با چوب و عصا ....اما شیرزن آل طه با تمام قدرت رو پاهاش بلند شد ...دو دستشو انداخت زیر بدن پاره پاره امام عصر و بلند کرد بدن شریف رو با نگاهی قهرمانانه به طرف آسمان و صداش بلند شد.....صدایی که هنوز هر عصر عاشورا از لابه لای سنگ فرشهای تاریخ در گوش اهل دل می پیچه: اللهم تقبل منا هذا القلیل



مهدی صفی یاری ::: سه شنبه 86/10/18::: ساعت 10:5 عصر نظرات دیگران: نظر

تا حالا مادر شهید دیدید؟؟ تا حالا حس یه مادر رو که بچه اش رو تکه تکه برگردونن  لمس کردید ؟؟؟

دیدید یه مادر شهید با عکس پسرش حرف بزنه ...دیدید یه مادر شهید استخونهای جوون قد بلندش رو بغل کنه و با حسرت بگه : پسرم روزی که برای اولین بار بغلت کردم از الان سنگین تر بودی....

دیدید یه مادر شهید هر وقت جوونی رو همراه با مادرش می بینه ...نگاهش رو تا اونجایی که چشم کار می کنه دنبالشون بدرقه می کنه و اشک از جشماش می ریزه .... دیدید کسی نیست دست پدر پیر شهدا رو بگیره و بیاره اونور خیابون .... راستی ما کاری برای این مادرها ...پدرها و شهداشون نکردیم اما هر چی از دستمون می اومد کردیم تا فراموش بشن ... اکثر شهدای ما جوانان شهید بودند جوانان ما چطوری حق این شهدا رو ادا کردن..... حق مادر شهدا رو چطور ادا کردیم........تا حالا با دیدن بچه یه شهید حس کردید اگه بابا نداشتید چی می شد؟؟ تا حالا بچه یه جانباز قطع نخاعی رو دیدی که نمی دونه بغل بابا چه مزه ایه؟؟ تا حالا بچه یه جانباز شیمیایی رو دیدید که صدای باباشو همیشه با سرفه شنیده و ارزو داره برای چند ساعت هم که شده بابش سرفه نکنه و بتونه براش از بچه گی هاش بگه... هر وقت رفتی بغل بابات و یا با مهربونی صورتتو بوسیده فکر کردی اگه الان بابات دست نداشت  چطور می تونست اینقدر قشنگ و مهربون نوازشت کنه ....

ما بنا نبود اینجوری بشیم ...ما بنا نبود به شهدا جاخالی بدیم ....ما بنا نبود جانبازامونو خونه نشین کنیم ... خونشون رو مفت بفروشیم ... نفت هم گرون شد ...خونه هم گرون شد ...نون هم گرون شد ..فقط خون ارزون شد...خون شهدا ارزون شد..... شهدا فراموش شدند.

ادامه مطلب...

مهدی صفی یاری ::: یکشنبه 86/10/16::: ساعت 1:3 صبح نظرات دیگران: نظر

یادش نه خیر!!! پارسال کمی قبل ازهمین موقع ها بود (آخرهای پاییز) ...داشتم همراه خانواده ام از سفر برمی گشتم . بارون کم کم بند اومد ولی دیگه از برف پاکن ماشین هم کار خاصی بر نمی اومد ...اونقدر شیشه ماشین زیر بارون کثیف شده بود که مجبور شدم یه گوشه جاده توقف کوتاهی بکنم و یه آبی به شیشه ماشین بزنم ...یه کم که رفتم جلو دیدم کنار جاده یه فضای خالی خوب و مناسب برای توقف هست...چند تا ماشین هم مثل من زده بودن کنار و داشتن شیشه ماشینشونو می شستن...فرصت خوبی بود ...زدم کنار و پیاده شدم ..سه چهار تا ماشین بودن ....یه کم پشت سرم تابلو رو دیدم : بانه 35 کیلومتر... ظرف رو گرفتم و آب کردم و پاشیدم رو شیشه و مشغول تمیز کردن شدم که چشمم افتاد به ماشین اولی ... یه پژو206 نقره ای ...باور نمی کردم ..اما حقیقت بود...روز روشن ...ساعت حدود 3بعد از ظهر.... خانوم جوونی از ماشین پیاده شد و صدای ضبط ماشین رو زیاد کرد و شروع به رقصیدن لب جاده کرد.....اصلا برام قابل هضم نبود....قبلا هم یه کم دور تر از لب جاده ها دیده بودم خانواده های بومی منطقه گاهی دسته جمعی رقص محلی می کردن ...زن و مرد..... اما این جوری اش دیگه خیلی برام وحشتناک بود....فکر کردم خیالاتی شدم ...اومدم و سرمو از ماشین داخل کردم و از خانومم  سئوال کردم ....شما هم دارید می بینید ...اون زن داره می رقصه....آره لامذهب داره می رقصه ... نمی دونم شوهرش بود یا ...؟؟؟ با لبخند کریهی رو لب ازش فیلم می گرفت ...رقص اونهم از نوع زننده و غربی اش ....لب جاده ....کم کم رو سری شو از سرش در آورد و بدون روسری شروع به رقصیدن کرد... هیچوقت اون صحنه یادم نمی ره ....ماشین هایی که از روبرو می اومدن براش چراغ می زدن و مردهای سیبلو برا این خانوم رقاصه انگشت به هم می زدن و بوسه می فرستادن ....چند بار عزم ام رو جزم کردم که برم جلو و به خروس خوش غیرت اون خانوم مرغه بگم بی غیرت چه ته؟؟؟ اما هر دفعه خانومم جلومو گرفت ...تازه مگه این جور آدمها حرف حساب حالی شونه....شاید ماشین های پشت سری اش هم دوست و آشناشون بودن ....شاید نوشیدنی هایی خورده بودن و حالشون سرجا نبود ...نمی دونم ...اما دیگه نمی تونستم اونجا وایستم ...کار رو نیمه کاره رها کردم و سوار ماشین شدم ...وقتی حرکت کردم و نزدیکشون رسیدم یه نگاه از روی عصبانیت به مرغ و خروس ماجرا انداختم که شاید با همین نگاه تند یه جورهایی احساس ناامنی کنن و زود جمع کنن و گورشونو گم کنن اما با دیدن ناراحتی من و قیافه بهم ریخته ام آقا خروسه هم یکی دو حرکت عاشقانه از خودش نشون داد و خم شد و رقص کنون صدای پخش ماشین رو تا می تونست بلند کرد.....تازه فهمیدم که ای بابا ما کجای کاریم ... اینها دیگه هیچ حجب و حیایی براشون نمونده و چنان احساس امنیتی می کنن  که تنها کسایی که باید کم بیارن و گورشون رو گم کنن مائیم... همین جور که داشتم طرف سنندج حرکت می کردم بغض گلو مو گرفت و یاد فیلم مستندی افتادم که چند هفته قبل از این ماجرا به دستم رسیده بود...فیلمی از کمین ضد انقلاب در جاده بانه ... درست همون جاهایی که  نسل جوون امروز ما می رقصیدن دهها نفر از جوونهای اون روزها ی مملکتمون تیکه پاره شدن و به خون نشستن ... از روی کوهها دسته دسته آرپیچی و توپ سبک و مسلسل بود که رو سر بچه ها می ریخت ...یاد شهید صیاد شیرازی بخیر... خوب بود رفت و این صحنه ها روندید...اون خانومه داشت روی پاره های بدن شهدا می رقصید.... رقص روی همه آرزوهای شهدا...رقص روی گریه مادرهای شهدا.... رقص روی هدف شهدا ..... رقص در لب جاده شهدا........

 دیشب (شب غدیر) بانه دعوت بودم و امروز که داشتم بر می گشتم ...همون جا اون صحنه تکون دهنده یادم افتاد و باز هم بجای بعضی از مسئولین از شهدا خجالت کشیدم.....



مهدی صفی یاری ::: شنبه 86/10/8::: ساعت 9:49 عصر نظرات دیگران: نظر