سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
دانشمند هنگامی که نمی داند، از فراگرفتن خجالت نکشد . [امام علی علیه السلام]

از فرمانده های دلاور جنگ بود ... یکی از دوستای همرزمش برام نقل می کرد و من متاسفانه اسم اون شهید عزیز از خاطرم رفته...می گفت بهش می گفتیم ابوفاضل ...گفتم چرا؟ گفت : تو یکی از درگیریها نبرد تن به تن شد ..یه فرمانده عراقی که فامیل صدام هم بود تو اون درگیری با این شهید عزیزمون تن به تن شدن... جسه ی شهید خیلی درشت مرشت نبود اما اون بعثی مشهور بود به گردن کلفتی ...می گفت باور کن بازوهاش مثل ران حاجی بود...تن به تن شده بودن ..مام خودمون کم و بیش درگیر بودیم و فقط نیم نگاهی داشتیم به حاجی ...خدایا الان حاجی ..... همونطور شد ...هیکل درشت فرمانده گردن کلفت بعثی و بازوهای درشت اش حاجی رو زمین گیر کرد...حاجی رو زد زمین و سر نیزه رو در آورد تا کار حاجی رو تموم کنه ...نفس همه مون تو سینه حبس شده بود...دیدن قتل حاجی که برامون از جون بهتر بود خیلی سخت بود ولی خود ما هم کم و بیش نمی تونستیم نزدیکشون بشیم ...اما اون لحظه قشنگ که هیچ وقت از یادمون نمی ره رسید....

ادامه مطلب...

مهدی صفی یاری ::: سه شنبه 86/11/30::: ساعت 12:13 صبح نظرات دیگران: نظر

همیشه سعی می کردم تا جایی که امکان داره تو جمعی که اهل سنت زیادن مداحی نکنم...بیشتر وقت ها خودم رو کنار می کشیدم ..راستش تو دلم به خاطر احترامی که برای این برادرها و خواهرها قائلم دلم نمی خواست کوچکترین بدبینی نسبت به مکتب من و شخص خودم پیش بیاد...شاید شما کمتر بدونین .اما من که اینجا ساکنم و در شهر ی زندگی می کنم که بومی این شهر اهل سنت ان بهتر این چیزها رو لمس می کنم.. اینجا یه جورهایی وظیفه ما سخت تره .. عزیزی می گفت رسیدن خدمت آیت ا... بهجت (حفظه الله) و پرسیدن ما در کردستان که اهل سنت نشینه چیکار کنیم ...آقا فرمودند یه جوری عمل و رفتار کنید که مردم با دیدن شما یاد اهل بیت بیافتن ...کاری کنین که مردم محبت اهل بیت (ع) رو بیشتر حس کنن...از قضا یه روز بچه های لشکر 22 بیت المقدس تماس گرفتن و بخاطر شهادت شهید کاظمی و همرزماش در ارومیه ( همین یکی دو سال پیش) خواستن تو مراسم بزرگداشت این شهدا در مسجد جامع مداحی کنم..حقیقتش خیلی مخالفت کردم و تماس های این بنده خداها به 3 چهار بار رسید..دلم نمی خواست در مسجد اصلی اهل سنت خدای نکرده جسارتی به اهل سنت بشه ..فکر می کردم چون چیزی به اسم روضه خونی و مداحی تو اهل سنت وجود نداره من هم نباید بواسطه اخلاقیاتم و بحث شغلی حساسم وارد این موضوع بشم ..اصرار از لشکر و امتناع از من و بالاخره دلم رو خود حضرت راضی کرد..

ادامه مطلب...

مهدی صفی یاری ::: پنج شنبه 86/11/11::: ساعت 1:55 صبح نظرات دیگران: نظر

همیشه دوستت داشتم اما این یکی دو روز بیشتر از همیشه ..... باور نمی کنی آقا ....اونقدر برام دوست داشتنی شدی که حساب نداره .... تا حالا فکر می کردم شناختمت ...اما خیلی اشتباه می کردم و هنوز هم اشتباه می کنم که فکر می کنم شناختمت ...تو دیگه کی بودی آقا؟؟؟.... محرمت که اومد با خودش نسیم تو رو آورد و بوی سیب تو تموم حسینیه هات پیچید ...کاش می فهمیدیم تو رو ... اصلا این همون چیزیه که من نمی دونم ...چرا هر روز عزیزتر می شی ؟؟ مگه چیکار کردی با دل روزگار....ای آقا ...روزگار چه کرد با دل شما.. دو سه روز پیش داشتم مطالعه می کردم که یکی دو مطلب تکونم داد ...از اون تکونها که انتظارش رو می کشیدم ...خوب بابا من هم دل دارم ...نمی شه که همش برای مردم خوند....این روزها حسابی حسود شده بودم و دلم می خواست جای یکی از اونهایی بودم که برات تو سرو صورت می زدن ....اما خوب با خوندن این یکی دو سه صفحه حالم سر جاش اومد .....حالا دیگه می تونم بگم دوست دارم به اندازه همه دوس داشتنهای عالم .....تو همونی بودی که انتظارشو داشتم ....اگر چه نخونده بودم برگه های مرام ات رو ....ولی درست همون بودی که باید بودی ....شاید دوستام بخوان اون دو سه صفحه رو براشون تو چند خط خلاصه کنم ...اما واقعا سخته ....ولی ....یا علی ....شاید یه ذره از مزه شو دوستام هم بچشن آقا...

تنها مونده بودی ....هر چی گفتی هل من معین و هل من ناصر فقط سنگ ها بودن که جوابت رو می دادن ..... دیگه طاقت نیاوردی و زیر لب گفتی یا علی خیبر شکن.... صحرای کربلا هنوز اون شکوه علوی ات رو از خاطر نبرده آقا ...

داستان من و معشوق تماشا دارد :

ادامه مطلب...

مهدی صفی یاری ::: یکشنبه 86/11/7::: ساعت 12:51 صبح نظرات دیگران: نظر

شب ششم محرم بود....روضه حضرت قاسم رو خونده بودم ...پاشدیم برا سینه زنی ... دیدم نوجوانی داره خودشو بزورهم شده می کشه جلو ...اومد و خواست وارد حلقه میون دارها بشه ...که یکی از بزرگترها جلوشو گرفت و گفت پسر برو عقب تر ..اینجا جای میون دارها و بزرگاست ...بچه ها باید عقب تر سینه بزنن...این نوجوون که هنوز اصلا مو تو صورتش در نیومده بود ولی با یه ابهت قشنگی اومده بود تا اون جلوجلوها ....انگار دنیا رو خراب کردن رو سرش ...با اصرار زیاد یه جمله رو تکرار می کرد که واقعا منو تحت تاثیر قرار داد...هی می گفت عمو ....من که بچه نیستم ..من 13 ساله مه ...من 13 ساله مه ..من بزرگ شدم ...این صدا همون موقع در حین خوندن هم دلم رو ریخت پایین ....شب حضرت قاسم .....این صحنه واقعا برام عین اون صحنه ای رو که تو روضه خونده بودم مجسم کرد...امام حسین (ع) هر چند دفعه که قاسم فرزند امام حسن مجتبی (ع) اومدن برن میدان اجازه ندادن ...در حالیکه قاسم هی گریه می کرد و می گفت عمو من بچه نیستم ...من 13 سالمه ...13 سالمه ...من بزرگ شدم .... و وقتی نامه باباش امام حسن (ع) رو به عمو نشون داد ...آقا با اون وداع عجیب در پشت خیمه ها ..دست انداختن دور گردن حضرت قاسم (ع) و هر دو اونقدر گریه کردن که راوی می که هر دو به حالت غش افتادن .....یه مدت گذشت ...آقا داشت می اومد از میدون ...اما پشت جای پاهای آقا دو تا خط رو خاکها در حال کشیده شدن بودن ..... جای پاهای قاسم بود که در آغوش عمو بود و پاهاش رو زمین کشیده می شد..... هنوز هم صدای قاسم در گوش عمو می پیچید ...عمو من بزرگ شدم .....من 13 سالمه ...تو خدا بذار برم میدان ...من دیگه بچه نیستم.... آقا یه نیگا به بدن پاره پاره و استخونهای شکسته قاسم زیر سم اسبها انداخت و زیر لب گفتند: آره عمو تو بچه نیستی ...تو خیلی بزرگ شدی ....حیف یه زره اندازه بدن ات تو این صحرا پیدا نکردم ...پهلوت شکسته ..... تو چقدر شبیه مادرمی.......



مهدی صفی یاری ::: چهارشنبه 86/11/3::: ساعت 12:39 صبح نظرات دیگران: نظر

 این روزها و شبها چقدر بهتون نزدیک شدم ...تا چند قدمی خیمه هاتون می آم اما .... چقدر دیدن گریه های جوونها سخته ..اصلا حسودی چیز بدیه آقا ...اونی که می آن و صورتش رو می بوسن و هی می گن ...التماس دعا ....منم ...اما نمی دونم اونی که دوسش داری کیه ؟؟؟ اونی که وقتی همه می رن یه یازهرا می گه و پا میشه با جارو سراغ گرد و خاکهای هیئتهات ..اونی که کفش سینه زنها و گریه کنات رو جفت می کنه ...اونی که تا ساعت ها می مونه و کار می کنه و گرد و خاک می خوره ..اونی که برا نوکرات چای می ریزه ...با تمام کلاسی که داره جلو نوکرات خم می شه و چای و خرما می گیره ...اونی که بخاطر تو و کار عزاخونه هات خوابشو می زنه ...خمیازه هاشون هم حسودی داره ...راستی این پیرن سیاه ها چقدر به رفیقات می آد ...انگار وقتی این پیرنهای عزای تو رو بتن می کنن عوض می شن ...هی آقا ....من که این روزها و شبها حسابی حسود شدم.... چقدر دوست دارن آقا ...من هی مراعات نکردم و نکردم و هر جا که تونستم برات خوندم و غربت شما رو گریه کردیم ...صدام حسابی گرفته ...خب روزی 8 تا مجلس سنگین ...اما بازم می گم قربون تو ارباب که  تا دو سه روز دیگه صدای تمام بچه هات می گیره .....فدای صدای گرفته بچه هات .... کاش آب مهریه مادرت نبود ...



مهدی صفی یاری ::: چهارشنبه 86/10/26::: ساعت 1:28 صبح نظرات دیگران: نظر

برای مسافر جمعه موعود..که آمدنش را به انتظار نشسته ایم .... و فقط نشسته ایم ...نشسته

گاه از عشق ات شقایق می شوم

گاه با موج تو قایق می شوم

عیب من این است آقا جان فقط

هفته ای یکبار عاشق می شوم

مهدی صفی یاری



مهدی صفی یاری ::: جمعه 86/9/23::: ساعت 1:17 عصر نظرات دیگران: نظر

یه چند روزی بود سوار صندلی شهرت شده بودم و به راننده هم گفته بودم آقا گازشو بگیر دور شهر بچرخ یه کم صفا کنیم ... منتخب شده بودم و اسم و رسم ام رو صفحه اول ... آخی .. چقدر ملت منو رو این صندلی دیدن ... حدود بیست و خورده ای هزار نفر تو دو سه روز اومدن و منو رو صندلی ساخت پارسی بلاگ دیدن . بعضی گفتن خوش به حالش مشهور شد رفت پی کارش ..بعضی ها گفتن حق اش بود ..بعضی هام فحش دادن و دری وری بهم گفتن.. اما قشنگترین چیزی که گیرم اومد رفیقایی بود که تا حالا ندیده بودمشون و حالا اومده بودن خونه یه طلبه .. یه چای تلخ باهم خوردیم و گفتیم و صفاها کردیم ...بعضی ها این دو سه روزه اومدن که دیگه باهام بمونن و دست یا علی با هم دادیم ..بعضی هاهم فقط تو روزهای آقایی من اومدن خودشونو دور و برمن جابزنن تا یه چیزی هم ته تهی ها برای اونا بمونه ...ای بابا کجای کارم من ... داشتم تو شهرت صفا می کردم ..برای بعضی ها ناز می کردم ..شاید فکر می کردم برا خودم کسی شدم ... اما تو مستی کار ، یه وقت دیدم یکی داره از پشت می زنه رو شونه ام : دیگه بس ..بیا پایین مشدی ...نفر بعدی ...

نمی تونستم دل بکنم از این صندلی ... اما دیگه باید می اومدم پایین ... تموم شد .... نمی دونم ..شاید خیلی زود گذشت ... تازه رفتم تو فکر که باید چیکار می کردم که نکردم ... باید روزهایی که دستم به دهنم می رسید و وضعم خوب بود دست کی ها رو می گرفتم که نگرفتم ... باید با کیا پیوند می زدم که نزدم ... باید با کیا رفیق می شدم که نشدم ... حالا دیگه فرصت ام برای این کارها رو به اتمام بود و نفس های آخر شهرت رو داشتم می کشیدم که تلنگر نفس یقه مو گرفت ... هی آقای از خود راضی ... فکر کردی کسی هستی ... این صندلی صندلی امتحان تو بود .... دیدی چقدر زود کشیدنت پایین ... بیچاره حالی ات بشه دنیا هم یه صندلی برای امتحان توه... جوونی فرصت شهرت و قدرت برای تو ه .... تو این فرصتت می خوای کدوم دست رو بگیری و کدوم لینک رو پیوند بزنی به دلت .. جوگیر جوونی ات شدی ؟؟؟ یادت نره همیشه فرصت های خوب ، کوتاه و زود گذرن ...این صندلی به کسی وفا نداره ...تا می تونی جواب کامنت های مردم رو بده ... نرمی و تیپ صندلی بابای آدم ها رو در می آره ... یه وقت تو نرمی و صفای صندلی دنیا خوابت نبره آقا پسر... چه بخوای چه نخوای از این صندلی باید بیای پایین اما اگه اون لحظه خواب باشی ، وقتی می اندازنت پایین گردنت می شکنه ... آماده باش برای پایین اومدن ....

راست می گفت بیچاره ... تلنگر نفس تکونم داد .. تازه فهمیدم : نردبان این جهان ما و منی است ... عاقبت این نردبان افتادنی است ... یادم اومد باید دوباره به فکر باشم و دل به اینجور صندلی ها نبندم ...همه رفیقهای گذشته مو یاد کردم ..اونهایی که برای رسیدن من به این صندلی منو هول دادن و کمکم کردن ...حالا دیگه من از این صندلی پایین اومدم ...

یه نگا به بالهام کردم : اسمم چی بود؟؟؟ ها : پری برای پریدن .... یه یا علی گفتم و بالهام رو گرم پریدن کردم ...خوبه دارم می پرم .... پریدم و به یک قدم تا پشت خاکریز رسیدم ...دیدم یکی روی صندلی من نشسته بود ....با صدای بغض آلودم صدا زدم : آهای خانوم....فرصت کم ... یادت باشه این صندلی دو سه روز دست شما است ..یه کاری بکن حسرت از دست رفتن اش رو نخوری ....



مهدی صفی یاری ::: یکشنبه 86/9/11::: ساعت 10:48 عصر نظرات دیگران: نظر

دیروز برای یه کار بانکی دنبال شناسنامه ام می گشتم . وقتی شناسنامه رو پیدا کردم مثل همیشه خواستم یک نگاه کوچیک به عکس اش بندازم ببینم شناسنامه خودمه یا نه.. اما با ابز کردن صفحه اول شناسنامه خود بخود تمام وجودم پر از سئوال شد ...

راستی تا حالا با دیدن شناسنامه دلتون ریخته یانه؟

صفحه اول رو که دیدم یاد تولدم افتادم : مهدی صفی یاری ، شماره شناسنامه 10105، متولد 19تیر 58 برابر نیمه شعبان 1399، صادره بیجار،نام پدرسعید،نام مادرفاطمه ،نام و نام خانودگی مامورثبت محمد رضا قربانپورو ....پدر و مادرم می گن روز نیمه شعبان بدنیا اومدم و به همین خاطر اسمم رو گذاشتن مهدی ( اینه که همیشه از امام زمان (عج) خجالت می کشم و....) ورق می زنم : صفحه دوم شناسنامه ، نام همسر .....از کودکی تا جوونی ام رو در چند ثانیه مرور کردم ...یاد ازدواج و عقد و ...افتادم ..حدود 20 سالم بود که برام دست بالا زدن و منو قاطی مرغها کردن ...هنوز خاطره های خوش اون ایام یادم نرفته ...زیر قسمت نام همسر چند تا جای خالی هست که امیدوارم هیچوقت پر نشه ...( زن ذلیلی به تمام معنا )

تو همون صفحه دوم قسمت نام فرزند: کوثر صفی یاری شماره شناسنامه .......متولد 26/2/80 ...دختر برکت همه خونه هاست ...همون روزی که بدنیا اومد به من پیشنهاد شغل شد و من از فردای همون روز راهی شهر دیکه ای شدم و زن و بچه ام از فرط دلتنگی در ده روزگی کوثر باهام اومدن شهر محل گارم و ساکن شدیم .... هنوز مزه کوچولویی های کوثر زیر زبونمه .. ماشاء الله الان کلاس اوله ...شاگرد اول کلاسه ... دختر مومن و با خداییه و خیلی سئوالهای سخت سخت از سن اش بزرگتر ازم می پرسه...

بگذریم ..ورق ورق ...

وفات :

تاریخ :روز ..ماه ...سال ...

محل وفات : .......نام و نام خانوادگی مامور ثبت فوت : ......امضل و مهر تایید

رفتم تو فکر که این زندگی چقدر کوتاه و خلاصه بود ....خلاصه در چند صفحه ...راستی کی این برپه آخر شناسنامه هامون پر می شه ؟ کجا و چرا؟ چه کسی مامور ثبت مرگ ماست ..این جای امضاء کی پر می شه و برای همیشه شناسنامه من و شما رو می بندن ؟ این فکر از همون لحظه تا الان منو رها نمی کنه ...

الهی و ربی من لی غیرک



مهدی صفی یاری ::: جمعه 86/9/2::: ساعت 1:38 صبح نظرات دیگران: نظر

این مطلبم یه کمی با بقیه مطالبم فرق می کنه ، یه جورهایی توی نوشتنش دو دلم ، اما بعضی وقتها مداح ها قاطی می کنن.. این هم یکی از قاطی کردنهای منه ، از ماموریت برگشتم ، دو روز هم طول نکشیده بود.دخترم تا منو دید پرید بغلم و تا می تونست منو بوسید و عشق بین دختر و بابا که گفتن و نوشتن نداره ، اما چند دقیقه که گذشت دیدم دخترم کوثر رفت و یکی از پیرهن های منو که اتفاقا زیاد هم می پوشیدم آورد و شروع به حرف زدن کرد.... : بابا اونقدر دلم برات تنگ شده بود که داشتم از غصه می مردم بابایی ، وقتی دلم برات تنگ می شد این پیرهن خوشگلتو می آوردم و روی تخت ات پهن می کردم و روی آستین هاش می خوابیدم..بابا اونقدر بجای تو این پیرهن ات رو بوسیدم و گریه کردم که نگو ..هی پیرهن ات رو می بوسیدم و گریه می کردم برات .....

وای تا دخترم این حرفها رو زد انگار دلم از زمین کنده شد ..بخدا مثل دیدوونه ها شده بودم ..دلم می خواست برم یه گوشه ای و تا ساعتها گریه کنم ..می دونید چرا ... تا دخترم این ماجرا رو گفت دلم یه دفعه رفت خرابه شام ..... اونجا هم یه دختری بهونه بابا شو می گرفت ...دخترم من توی دلتنگی باباش یه پیرهن از بابا پیدا کرد و کلی بوسید و از دلتنگی هاش گریه کرد اما نمی دونم دختر امام حسین (ع) حضرت رقیه (س) توی خرابه توونست پیرهن خونین و پاره پاره باباش رو از عمه اش حضرت زینب (س) بگیره یانه ؟

این دو بیت شعر رو که سالها پیش سرودم تقدیم به ماه سه ساله کاروان حسین (ع) می کنم :

آنروز که نوح رو به طوفان می راند

از قافله ماه کوچکی جا می ماند

آنروز تمام شب پرستان دیدند

خورشید به روی نیزه قرآن می خواند...

التماس دعا 



مهدی صفی یاری ::: دوشنبه 86/8/28::: ساعت 12:26 صبح نظرات دیگران: نظر